پس ما نبايد ترديد كنيم كه وجودى هست و نمى‏توانيم واقعيت هستى را انكار كنيم مگر آن‏كه از در مكابره درآييم و حق را زير پا بگذاريم و در واقعيت شك كنيم، و بديهى است كه اگر كسى از چنين ترديدى سخن بگويد صرفاً جنبه لفظى خواهد داشت.

بنابراين هر يك از ما يا هر موجود ذى شعور ديگرى كه در اين جهان هست، خود را موجود واقعى مى‏داند كه داراى آثار واقعى است، و با هيچ چيز ديگرى جز از آن‏رو كه آن هم از واقعيت برخوردار است تماس برقرار نمى‏كند.

البته ترديد نيست كه ما در عين آن‏كه نسبت به واقعيت هستى يقين داريم نبايد در اين امر به خود ترديد راه دهيم كه در بسيارى از موارد دچار خطا مى‏شويم و مثلًا، چيزى را كه وجود ندارد موجود، و يا چيزى را كه وجود دارد معدوم مى‏پنداريم.

چنان‏كه انسان‏هاى پيش از ما چيزهايى را موجود مى‏پنداشتند و به امورى اعتقاد داشتند كه ما امروز منكر آنها هستيم و به نقيض آن معتقديم، و ناگزير يكى از آن دو بايد باطل باشد.

هم‏چنين اشتباهاتى را كه هر روز مرتكب مى‏شويم و چيزهايى را موجود مى‏پنداريم كه وجود ندارد يا از چيزهايى نفى وجود مى‏كنيم كه در حقيقت وجود دارد و بعداً متوجه مى‏شويم كه در حكم خود راه خطا رفته‏ايم.

بنابراين، بحث و كاوش براى تشخيص آنچه وجود دارد از آنچه وجود ندارد و تعيين خواص و احوال موجود واقعى به نحوى كه هرگونه شكّى را از بين ببرد ضرورى است و تنها با چنين پژوهشى مى‏توان موجود واقعى را از غيرواقعى باز شناخت.

به عبارت ديگر، بحثى كه در آن تنها برهان به‏كار گرفته مى‏شود، زيرا از ميان انواع قياس، قياس برهانى است كه منتج نتايج يقينى است و يقين، خود عبارت است از اعتقادى كه از ميان ساير اعتقادات واقعيت را بر انسان مكشوف سازد.

چون روش بحث و تحقيق در فلسفه اين‏چنين است، براى ما فقط اين امكان وجود خواهد داشت كه بر اساس آن استنتاج كنيم كه اين چيز موجود است و آن ديگرى موجود نيست، وگرنه بحث از امور جزئى از وسع ما خارج است، زيرا برهان در امور جزئى و متغيّر و بى‏ثبات جارى نيست. به همين دليل در اين نوع بحث،

موجود به‏طور كلى مورد بررسى قرار مى‏گيرد و موجود مطلق از آن جهت كه كلّى است موضوع تحقيق واقع مى‏شود. و از آن‏جا كه ممكن نيست موجود به صفات و حالاتى وصف شود كه آن صفات و حالات خود وجود نداشته باشد، از اين جهت، صفات و حالاتى كه در بحث برهانى براى موجود مطلق به‏كار مى‏بريم ناچار منحصر به امورى است كه حكم آنها با موجود عام يكى است، مانند: خارجيت مطلق، وحدت عام، فعليت كلى، كه مساوى با موجود مطلقند. و يا احوالى كه اخصّ از موجود مطلق است ليكن هرگاه با مقابل آن بر روى هم در نظر گرفته شود مساوى با موجود مطلق است. چنان‏كه گوييم:موجود يا خارجى است و يا ذهنى. يا بگوييم: موجود يا واحد است يا كثير يا بالقوه است يا بالفعل كه همه از امورى است كه از موجوديت مطلق خارج نيست. ما مجموعه اين‏گونه مباحث را فلسفه مى‏ناميم.

از آنچه گذشت چند مطلب روشن شد كه عبارتند از:

1. فلسفه اعم از همه علوم و معارف است، زيرا موضوع آن (موجود) عام‏ترين موضوعات و در برگيرنده همه چيزهاست. علوم كلًاّ از حيث ثبوت موضوع متوقف بر فلسفه‏اند، اما فلسفه در ثبوت موضوع خود بر هيچ‏يك از علوم مبتنى نيست.[1]

موضوع فلسفه موجود عام است كه علم بدان ضرورى است، زيرا تصور آن بديهى و اولى است و تصديق به وجود آن نيز ضرورى است، زيرا خود عين موجوديت است.[2]

2. موضوع فلسفه از آن جهت كه عام‏ترين چيزهاست و هيچ چيز نمى‏تواند خارج از آن ثبوت يابد، هرگونه محمولى كه براى آن اثبات گردد، يا خود عين موضوع است، مانند: هر موجودى (از حيث وجود) واحد است، يا: هر موجودى بالفعل است؛ كه در اين‏جا واحد يا بالفعل، گرچه از حيث مفهوم با موجود مغايرند، ليكن از حيث مصداق عين آنند؛ و اگر جز اين بود نه از جهت ذات خود ثابت بودند و نه از حيث اثبات آنها براى موضوع، يعنى موجود مطلق. و يا آن‏كه محمول، عين موضوع نيست و اخصّ از موجود عام است ليكن چيزى غير از آن هم نيست. چنان‏كه گوييم: علت، موجود است. كه در اين قضيّه، علت گرچه اخصّ از موجود مطلق است، ليكن حيثيتى خارج از موجوديت عام ندارد وگرنه باطل بود.

اين‏گونه اوصاف با آنچه در برابر آن قرار دارد، از نوع قضاياى مردد المحمول است‏[3] و اطراف ترديد بر روى هم مساوى با موجوديت عامّ است. مانند اين‏كه گوييم:

هر موجودى يا بالفعل است يا بالقوه. اكثر مسائل در فلسفه به‏صورت تقسيم جريان مى‏يابد، مانند تقسيم موجود به واجب و ممكن و تقسيم ممكن به جوهر و عرض و

تقسيم جوهر به مجرّد و مادى و تقسيم مجرّد به عقل و نفس و بر همين قياس در ساير مسائل.

3. مسائل در فلسفه به شيوه «عكس حمل» مطرح مى‏شود.[4] مثلًا وقتى مى‏گوييم:

واجب موجود است و ممكن موجود است، در معنى چنان است كه گفته شود: وجود، واجب است و ممكن. و يا اگر بگوييم: وجوب يا بالذّات است و يا بالغير، به اين معنى است كه موجود واجب منقسم مى‏شود به واجب ذاتى و واجب غيرى.

4. اين فن(فلسفه اوُلى‏) چون از حيث موضوع اعم از همه فنون است و هيچ چيز از موضوع و محمولات آن خارج نيست، هدف و غايتى خارج از خود ندارد. يعنى براى مقصود ديگرى آموخته نمى‏شود بلكه اين معرفت خود، ذاتاً مقصود است.

بنابراين فلسفه به‏عنوان ابزارى براى دست‏يابى به مقاصد ديگر به‏كار نمى‏رود، چنان‏كه علوم و فنون آلى (مانند منطق و طب و نحو و غيره) همه براى غاياتى جز ذات خود آموخته مى‏شوند؛ در عين حال فوائد بسيارى بر آن مترتب است.[5]

5. چون موضوع فلسفه عام‏ترين اشياء است، ايجاب مى‏كند كه معلول چيز ديگرى نباشد، زيرا خارج از او (وجود) چيزى نيست. به همين سبب برهان‏هاى مورد استفاده فلسفه، از نوع برهان «لمّى» نتواند بود.

اما برهان«انّ» (انّى): در منطق به تحقيق رسيده است كه شناخت بر مبناى دست‏يابى از طريق معلول بر علت، مفيد يقين نخواهد بود. پس براى بحث فلسفى جز برهان «انّ» كه مبتنى بر ملازمات عام باشد، يعنى رسيدن از طريق يكى از دو امر متلازم به ديگرى، راهى باقى نمى‏ماند.[6]

مرحله اول‏مسائل كلّى وجود فصل اول‏

وجود از لحاظ مفهوم، مشترك معنوى است، زيرا بر آنچه كه قابل حمل است به يك معنى حمل مى‏گردد.[7] اين مسئله با رجوع به ذهن در هنگامى كه وجود را بر چيزى حمل و يا از آن سلب مى‏كنيم به خوبى روشن مى‏شود. مثلًا وقتى كه مى‏گوييم:

انسان موجود است، گياه موجود است، خورشيد موجود است، و يا وقتى كه مى‏گوييم اجتماع نقيضين موجود نيست، اجتماع ضدّين موجود نيست، در همه اين‏گونه موارد وجود داراى يك مفهوم است.

صدرالمتألهين قدس سره چه خوب گفته است كه «اشتراك معنوى وجود در بين كليّه ماهيات، نزديك به اوليات است».[8] بنابراين، آنچه بعضى گفته‏اند كه «وجود مشترك لفظى است و در هر ماهيتى به معنى همان ماهيت به‏كار مى‏رود» سخن بى‏مايه‏اى بيش نيست. نادرستى آن از آن‏جاست كه در صورت صحّت، هليّات بسيطه بى‏معنى و بدون فايده خواهد بود، چنان‏كه گوييم: واجب موجود است، ممكن موجود است، جوهر موجود است و عرض موجود است.[9] اضافه بر آن‏كه انسان با وجود علم به ماهيت يك چيز، در وجود و عدم آن ترديد مى‏كند؛ چنان‏كه گوييم: آيا «اتفاق» وجود دارد يا نه؟

هم‏چنين، مى‏توان در ماهيت چيزى با جزم به موجود بودن آن ترديد كرد، چنان‏كه گوييم: آيا نفس موجود انسانى جوهر است يا عرض؟

بديهى است كه ترديد ميان دو چيز و جزم نسبت به يكى از آنها، حكايت از مغايرت آن دو دارد.[10] قول ديگرى كه در بى‏مايگى، دست كمى از آنچه ذكر شد ندارد، آن است كه بعضى گفته‏اند:«مفهوم وجود، مشترك لفظى ميان واجب و ممكن است».[11]

اين قول نيز از آن جهت مردود است كه ما از حمل وجود بر واجب، يا معنايى را اراده مى‏كنيم يا نمى‏كنيم. شقّ دوم موجب تعطيل است،[12] اما در صورت اول، يا همان معنايى را از وجود در نظر داريم كه در حمل بر ممكنات اراده مى‏كنيم و يا نقيض آن را. اگر نقيض آن را اراده كنيم، با اثبات وجود براى واجب، در واقع وجود را از وى نفى كرده‏ايم، اما اگر همان معنى اول را اراده مى‏كنيم، اشتراك معنوى وجود لازمه آن است و اين مطلوب ما است.

و چنان‏كه(بعضى از اهل تحقيق)[13] ذكر كرده‏اند، حقيقت آن است كه، قول به اشتراك لفظى وجود ناشى از خلط ميان مفهوم و مصداق است و البته بايد توجه داشت كه حكم مغايرت در مصداق وجود جارى است نه در مفهوم.[14]



[1] ( 2). موضوع هر يك از رشته‏هاى علوم يكى از موجودات است و از اين جهت، كليّه قوانين موجود مطلق بر آن‏جارى است و اگر موضوع آن از قوانين موجود مطلق تبعيت نكند معدوم است و علم و تحقيق به معدوم تعلق نمى‏گيرد. از اين جهت است كه علوم در ثبوت موضوع خود نيازمند فلسفه‏اند، اما فلسفه در ثبوت موضوع به هيچ علمى نياز ندارد.

موضوع هر علم در حيطه قوانين فلسفى و طبقه‏بندى‏هاى خاص آن مشخص مى‏شود، زيرا حد و رسم وجودى هر موجود در فلسفه تعيين مى‏شود؛ فلسفه اثبات مى‏كند كه موضوع علم خاصّى اساساً وجود دارد يا نه؟ شايد تصور شود كه وجود موضوع از بديهيات است، اما چنين نيست، زيرا نحوه وجود موضوع بايد در فلسفه معين شود. چه، بسيارى از موضوعات سال‏ها بلكه قرن‏ها به‏عنوان يك موجود حقيقى مورد بحث واقع مى‏شود و درباره آن احكام گوناگون صادر مى‏كنند، اما بعداً مشخص مى‏شود كه موضوعى با آن مشخصات وجود نداشته است. اين اشكال بيشتر در مورد موضوعاتى پيش مى‏آيد كه قابل آزمايش و تجربه در آزمايشگاه علوم تجربى نيست.

كسانى كه سال‏هاست جامعه انسانى را به‏عنوان يك واحد حقيقى از موجودات پنداشته‏اند و درباره حركت و تكامل و زندگى و قوت و ضعف آن درست مانند يك موجود زنده سخن مى‏گويند، يعنى همه فلاسفه جامعه و تاريخ، نيز كسانى كه تاريخ را به‏عنوان يك موجود واحد حقيقى متحرك و متكامل پنداشته، براى زندگى و حركت و حتى آينده آن از حيث غايت تعيين تكليف مى‏كنند، اگر از ابتدا نحوه وجود جامعه و تاريخ را، يعنى معنى واحد حقيقى و واحد اعتبارى را در فلسفه آموخته بودند هيچ‏گاه در سخنان خود اينچنين خطاهاى فاحشى مرتكب نمى‏شدند. هم‏چنين كسانى كه معنى تناقض را نمى‏دانند و اجتماع هستى و نيستى يك شى‏ء واحد را امكان‏پذير بلكه ضرورى مى‏دانند، اگر از مبانى فلسفه اطلاعى داشتند به اين خطاها دچار نمى‏شدند.

اگر در طبقه‏بندى‏هايى كه توسط بعضى از فلاسفه دوره‏هاى اخير نسبت به علوم و معارف بشرى صورت گرفته است توجه شود اين نكته به خوبى روشن خواهد شد كه براى حفظ وحدت معرفت بشرى كه خود ناشى از اشتراك وجود و وحدت ذاتى آن است، بايد علوم و معارف را از كلّى به جزئى طبقه‏بندى كرد؛ و بديهى است كه مرتبه هر علم در اين طبقه‏بندى، متناسب با ميزان كليّت يا جزئيت موضوع آن علم خواهد بود.چنان‏كه در طبقه‏بندى‏هاى معروف مشاهده مى‏شود، علوم و معارف بشرى بر حسب كليّت متنازل طبقه‏بندى گرديده است، بدين معنى كه آنچه كلى‏تر و عام‏تر است در بالا و آنچه جزئى‏تر و خاص‏تر است در مراتب پايين‏تر، به ترتيب، قرار گرفته است. اگوست كنت در طبقه‏بندى خود، كليّت و عموميت را با بساطت در رابطه مستقيم دانسته، در ترتيب متنازل از كلى به جزئى و از بسيط به مركب سير نموده؛ از رياضيات به هيأت و از هيأت به فيزيك و از فيزيك به شيمى تنازل كرده است.

هربرت اسپنسر در طبقه‏بندى او تجديدنظر كرده، اصلاحاتى را پيشنهاد نموده است. پيشنهاد او بسيار منطقى و دقيق است. وى علوم انتزاعى را كه مستقيماً با ماده سر و كار ندارند كلّى‏تر و عام‏تر از ديگر علوم دانسته، از اين‏رو، منطق و رياضيات را در طبقه اول و مكانيك و فيزيك و شيمى را در مرتبه دوم و... قرار داده است.در اين تقسيم‏بندى نيز سير صعودى به سمت بساطت و كليّت است( البته هيچ‏يك از اين طبقه‏بندى‏ها جامع و مانع نيست). با توجه به اين‏كه از وجود، عام‏تر و بسيطتر هيچ چيز متصور نتواند بود، طبعاً در هر نوع طبقه‏بندى كه از معارف بشرى صورت مى‏گيرد، علم وجود، يعنى فلسفه اولى، كه موضوع آن عام‏ترين و بسيطترين موضوع است در رأس طبقه‏بندى قرار خواهد گرفت.

انگيزه اصلى فلاسفه در طبقه‏بندى علوم آن بوده است كه وحدتى ميان شعب گوناگون علم برقرار كنند تا تقسيم و تشعُب معارف بشرى مانع از يك برداشت كلّى و فراگير از جهان هستى و حقيقت واحد آن نشود. اين بينش وحدانى را پيشرفت‏هاى اخير علمى نيز هر روز بيش از پيش تأييد كرده‏اند.

قوانين علوم در سير طبيعى خود، هر روز به وحدتى كه بشر فطرتاً در جهان هستى مى‏يابد نزديك‏تر مى‏شود و سرانجام همه قوانين در قوانين كلّى وجود خلاصه مى‏گردد كه از وحدت و بساطت محض برخوردار است.

بديهى است كه كلى‏ترين قوانين، قوانين وجود يا موجود به‏طور مطلق است. از اين‏رو فلسفه اولى‏ كه فوق همه معارف و علوم است، همواره در طول تاريخ انديشه بشرى، به كشف و استنتاج چنين قوانينى پرداخته، به‏ويژه در ميان مسلمين كه با عنوان« علم اعلى» گرامى‏ترين نوع معرفت بوده است

[2] ( 1). توضيح در باب قضاياى بديهى و اولى.

اهل منطق علم را به دو قسم تقسيم كرده‏اند، علم ضرورى و علم مكتسب.

علم ضرورى آن است كه حصول آن محتاج به دليل و تأمّل فكرى نباشد. بر اين اساس قضايايى كه تصديق آنها براى ذهن نيازى به اثبات و استدلال ندارد، ضروريّات يا قضاياى ضروريّه ناميده مى‏شوند.

قضاياى ضرورى شش قسم است:

1. اوليات و آن قضايايى است كه بالذّات و بدون احتياج به تصور امرى ديگر مورد تصديق عقل قرار گيرد؛ يعنى كافى است ذهن انسان، موضوع و محمول و نسبت حكميّه را تصور كند و بدان علم يقينى حاصل نمايد. اين‏گونه قضايا را بديهيات نيز گويند.

2. مشاهدات يا محسوسات، كه علم بدان از راه حس و مشاهده حاصل مى‏شود.

3. مجرّبات، كه علم بدان از راه تجربه براى انسان حاصل مى‏شود.

4. حدسيّات، كه بر اساس حدس صائب كه خود نوعى از تجربه است حاصل مى‏گردد.

5. متواترات، كه علم حاصل از آن ناشى از كثرت اخبار است.

6. فطريّات يا قضايايى كه حد وسط به همراه موضوع و محمول در ذهن حاضر است.

در كليه اقسام شش‏گانه علم بديهى يا قضاياى ضرورى براى حصول يقين احتياج به دليل نيست و اين‏گونه قضايا هستند كه در هر نوع قياس برهانى ماده قياس قرار مى‏گيرند و از آنها علم قطعى و جازم حاصل مى‏گردد.( براى اطلاع بيشتر به كتب منطق رجوع شود)

[3] ( 1). قضاياى مردّد المحمول قضايايى است كه در آنها نسبت هر يك از دو يا چند محمول براى موضوع مورد ترديدباشد، اين نوع قضايا جزء اقسام قضاياى منفصله به‏شمار مى‏رود. اين‏گونه قضايا از تقسيم موضوع به دو يا چند چيز به وجود مى‏آيد و مى‏توان هر يك از آنها را جداگانه بر موضوع حمل كرد و چند قضيّه مستقل به وجود آورد، چنان‏كه در مثال متن كتاب ملاحظه گرديد. مثلًا هر موجود يا بالفعل است يا بالقوه، كه اصل آن اين است كه موجود تقسيم مى‏شود به بالفعل و بالقوه و مى‏توان گفت: وجود بالفعل است و وجود بالقوه است. يا گوييم: حيوان يا انسان است يا اسب يا سگ( و يا هر حيوان ديگر) كه عكس آن چند قضيه حمليّه است بدين ترتيب: انسان حيوان است، اسب حيوان است، سگ حيوان است، و غيره

[4] ( 1). چنان‏كه ملاحظه مى‏شود جريان اين‏گونه تقسيمات كه از يك قضيّه بر حسب آن مى‏توان قضاياى متعددى‏استخراج كرد، بر اساس« عكس حمل» است.

عكس در قضايا آن است كه، جاى موضوع و محمول( در قضاياى حمليّه) و مقدم و تالى( در قضاياى شرطيه) با يكديگر تعويض شود، به شرط آن‏كه كيفيت( سلب و ايجاب) قضيّه بر حال خود باقى باشد؛ در اين صورت قضيه معكوس نيز صادق خواهد بود. البته، نوع قضيّه معكوس بر حسب نوع قضيه اصلى متفاوت خواهد بود، چنان‏كه عكس قضيه موجبه كليّه، موجبه جزئيه است. قضيه: هر انسانى حيوان است، به‏صورت موجبه جزئيه منعكس مى‏شود، يعنى: بعضى از حيوان انسان است.( براى اطلاع بيشتر به كتب منطق رجوع شود)

[5] ( 2). منظور اين است كه چون هيچ چيز در آن سوى« وجود» تحقّق ندارد، شناخت وجود و خواص آن نمى‏تواند به منظور وسيله دست‏يابى به ماوراء آن مورد توجه پژوهشگران قرار گيرد. چه، هر چيز به‏عنوان غايت و مقصود فلسفه فرض شود، خود در حيطه وجود خواهد بود نه خارج از آن.بسيارى از علوم و فنون ديگر چنين خاصيتى را ندارند. مثلًا منطق براى جلوگيرى از تخطّى فكر آموخته مى‏شود و طب براى حفظ تعادل و صحت بدن و نحو براى درست سخن گفتن و ... ليكن فلسفه صرفاً براى فلسفه است، يعنى شناخت فلسفى خود غايت و هدف است.معرفت فلسفى بى‏فايده نيست بلكه خود به‏عنوان فايده مورد توجه و هدف پژوهشگران است، تنها تفاوت آن با ساير علوم و معارف بشرى در آن است كه هدف و مقصود در ساير فنون، خارج از آن است و در فلسفه، خود آن، وگرنه فوائدى كه در شناخت فلسفى وجود دارد بر هيچ‏كس پوشيده نيست. البته اين مطلب در مورد فلسفه اولى، يا فلسفه الهى به معنى الاعم صادق است كه از وجود و خواص آن بحث مى‏كند، ليكن اگر فلسفه به‏طور مطلق مورد نظر باشد كه مرادف با حكمت است، ديگر چنين ويژگى را نخواهد داشت، زيرا در آن معنى همه شاخه‏هاى حكمت نظرى و حكمت عملى را شامل مى‏شود و در آن صورت همه علوم و فنون در دايره آن قرار خواهد گرفت. با اين حال، حكما غايت آموختن حكمت نظرى را استكمال نفس انسانى از راه تشبّه به نظام وجود دانسته‏اند كه بر اساس آن، انسان جهانى عقلانى مشابه جهان عينى مى‏گردد، و غايت حكمت عملى را عمل خير و تقويت نفس در فرمانروايى بر بدن ذكر كرده‏اند.( رجوع شود به مقدمه اسفار اربعه، ج اول)

[6] ( 1). برهان دوگونه است:برهان انّى و برهان لمّى. برهان إنّى آن است كه در آن از معلول به علت استدلال مى‏كنند، يعنى سير جريان استدلال از جانب معلول به‏سوى علت است، و برهان لمّى عكس آن است، يعنى استدلال از علت به معلول است. چنان‏كه در متن گفته شده، در فلسفه اولى‏ از آن جهت كه موضوع آن« وجود» است و ماوراى وجود، چيزى كه به‏عنوان علت وجود شناخته شود تحقّق ندارد، پس« وجود» معلول علتى نيست تا از طريق شناخت علت، شناخت آن ميسر باشد. بنابراين برهان لِمّى در شناخت وجود و خواص آن كاربرد ندارد. برهان«إنّ» نيز تنها وقتى مفيد يقين است كه مقدّمات آن بر ضروريّات باشد و سير استدلال از طريق تلازم صورت گيرد. دو امر را وقتى متلازم گويند كه ذهن از يكى بدون واسطه به ديگرى دست يابد، يعنى با تصديق حكم در يك قضيّه به تصديق حكم يا احكام ديگرى ناگزير گردد. برهان« انّ» كه در آن از معلول بر وجود علت استدلال مى‏شود، كمتر مفيد علم يقينى تواند بود. در علوم تجربى اين مسئله به خوبى مشهود است؛ چنان‏كه اگر علت امرى شناخته نشود علم قاطع به دست نمى‏آيد. مثلًا، اگر در بدن بيمارى، سلول‏هاى سرطانى مشاهده گردد شناخت بيمارى و كلّيّه معاليل و عوارض آن به خوبى ميسّر و قطعى است، ليكن اگر از طريق پريدگى رنگ و لاغرى جسم و تب و ضعف و امثال آن بر شناخت نوع بيمارى استدلال شود، چه بسا علت بيمارى ناشناخته بماند و يا علت آن، عامل ديگرى معرفى گردد. از اين‏رو در بين حكما اين سخن به‏صورت يك اصل مسلّم، متداول است كه: علم حقيقى علم به علل است و تا علت شناخته نشود، علم كامل نخواهد بود.

[7] ( 1). مشترك معنوى بر الفاظى اطلاق مى‏شود كه در همه موارد استعمال، يك معنى و مفهوم بيشتر نداشته باشند مانندلفظ انسان، اسب و علم.

مشترك لفظى، الفاظى را گويند كه داراى معانى گوناگونند، مانند لفظ« شير» كه حيوان درنده و مايع آشاميدنى و شير آب از معانى آن است.

بحث بر سر اين مسئله است كه لفظ وجود جزء كدام‏يك از اين دو نوع است؟ يعنى وقتى مى‏گوييم انسان وجود دارد، خدا وجود دارد، و يا وجود را از چيزى نفى كرده و مى‏گوييم اجتماع نقيضين يا اجتماع ضدين وجود ندارد، در تمامى اين استعمالات، لفظ وجود به يك معنى به‏كار مى‏رود يا آن‏كه وجودى كه در مورد انسان به‏كار مى‏بريم به يك معنى و وجودى كه مثلًا براى خدا به‏كار مى‏بريم به يك معنى ديگر است؟

چنان‏كه در متن بيان شده وجود مشترك معنوى است و در تمام موارد و در ارتباط با هر چه باشد به يك معنى است

[8] ( 1). اوليات قضايايى را گويند كه در تصديق آنها، ذهن انسان نيازمند هيچ‏گونه دليل و حتى واسطه‏اى نباشد و آن را بارزترين قسم از اقسام شش‏گانه قضاياى ضرورى مى‏شمارند، زيرا پنج قسم ديگر آن، هر يك در تصديق به چيزى از قبيل حس و تجربه و سماع و جز آن نيازمند است. ليكن اوليات به هيچ چيز جز اجزاء قضيه، و تصور آنها، نيازمند نيست. بنابر قول ملاصدرا، مشترك معنوى بودن وجود جزء اوليات است( به تقريب)، زيرا تصديق آن نيازى به دليل ندارد.( رجوع شود به پاورقى ص 22)

[9] ( 2). هرگاه وجود را مشترك لفظى بدانيم، معنى آن اين خواهد بود كه وجود در هر ماهيت به معنى همان ماهيت‏باشد، يعنى وقتى مى‏گوييم: انسان وجود دارد يا، انسان هست، معنى« وجود دارد» و« هست» با انسان يكى است، يعنى بين انسانيّت انسان و بودن او فرقى وجود ندارد.

اگر اين سخن را بپذيريم بايد قضاياى هليّه بسيطه را بى‏معنى و پوچ بدانيم، حال آن‏كه چنين نيست.

هليّات بسيطه به قضايايى اطلاق مى‏شود كه محمول در آن«وجود» باشد و در مقابل آن هليّات مركبّه است كه محمول در آن چيزى جز وجود است.

هل بسيطه از آن‏رو گفته مى‏شود كه سؤال از بود و نبود شى‏ء است، يعنى قبل از آن‏كه از ماهيت و شخصيت و ساير جنبه‏هاى شى‏ء سؤال شود، ابتدا بايد وجود و عدم آن معيّن شود. چون در ابتدا سؤال مى‏كنيم: آيا انسان وجود دارد، آيا خدا وجود دارد؟ پس از آن از ماهيت سؤال مى‏كنيم كه انسان چيست؟ خدا چيست؟ پاسخ سؤالات مذكور را به‏صورت خبرى، هل بسيطه گويند. يعنى قضايايى مانند، انسان موجود است، خدا موجود است را هليّات بسيطه نامند. هليات مركبّه مانند انسان عالم است، جهان حادث است و غيره. قدما گفته‏اند كه مفهوم وجود در هل بسيطه مفاد« كان تامّه»است و در هل مركبّه مفاد« كان ناقصه». در هل بسيطه خبر يا سؤال، از وجود و ثبوت موضوع است، و در هل مركّبه خبر يا سؤال از ثبوت چيزى است براى موضوع.

مؤلف رحمه الله از قول كسانى كه وجود را در ماهيات مختلف به معانى متفاوت پنداشته‏اند گويد، اگر معنى وجود در هر ماهيت با آن ماهيت يكى باشد، بايد قضايايى كه در آنها وجود بر ماهيت حمل مى‏شود بى‏معنى باشد. يعنى مفهوم:انسان موجود است يا انسان هست، مساوى باشد با« انسان انسان»، زيرا به زعم ايشان، بودن انسان يعنى همان انسان بودن انسان.

كسانى كه در قديم و جديد به اشتراك لفظى وجود معتقد بوده‏اند( از قدما بنابر مشهور در بين حكما و متكلمين ابوالحسن اشعرى پيشواى فرقه اشعريه و ابوالحسين بصرى را از قائلان اشتراك لفظى وجود شمرده‏اند) بين دوگونه«بودن»، يكى وجود نفسى و ديگرى وجود رابط و رابطى، فرق نگذاشته‏اند. يعنى ميان«بودن انسان» و« انسان بودن» يا« بودن كتاب» و« كتاب بودن» تفاوتى احساس نكرده‏اند.

بديهى است كه مفهوم هر ماهيت با وجود آن متفاوت است و هليّات بسيطه كه از« وجود» ماهيات سؤال مى‏كند هيچ‏گاه بى‏معنى و پوچ نيست

[10] ( 1). وقتى كه مى‏گوييم:آيا نفس انسانى جوهر است يا عرض؟ و يا گوييم: آيا افلاك و كواكب مجردند يا مادى؟ نسبت به وجود نفس يا ستارگان يقين جازم داريم و ترديد ما تنها در ماهيت آنها است.حال كه مى‏توان نسبت به وجود يقين داشت و نسبت به ماهيت ترديد كرد، مسلم مى‏شود كه بين وجود و ماهيت دوگانگى وجود دارد و هر يك داراى مفهوم مستقلى است

[11] ( 2). بعضى از حكما و متكلّمين پس از آن‏كه اشتراك معنوى وجود را در بين ممكنات قبول كرده‏اند و پذيرفته‏اند كه وجود در مورد همه ماهيات ممكن به يك معنى است، گفته‏اند: اگر وجود واجب متعال نيز در اين معنى مشترك باشد، فرق ميان واجب و ممكن از بين مى‏رود. از اين‏رو وجود را ميان واجب و ممكن مشترك لفظى دانسته‏اند، بدين معنى كه وجود در ممكن يك معنى دارد و در واجب تعالى معنى ديگر.

مؤلّف رحمه الله در برهانى كه در ردّ اين قول آورده است گويد: ما وقتى كه مى‏گوييم واجب متعال موجود است، از دو حال بيرون نيست؛ يا معنايى را اراده مى‏كنيم يا نه. اگر معنايى براى وجود او قائل نباشيم، اين« تعطيل» است و ما از معطِلّه خواهيم بود و اگر معنايى در نظر داشته باشيم يا آن معنى همان است كه از وجود ممكنات اراده مى‏كنيم يا معنايى است متناقض با آن معنى. حال اگر نقيض آن را براى واجب متعال اثبات كنيم، در واقع عدم را براى او اثبات كرده‏ايم، يعنى از وى نفى وجود كرده‏ايم. پس راهى نمى‏ماند جز آن‏كه همان معنى را كه براى وجود ممكنات اراده مى‏كنيم براى واجب نيز اراده كنيم و اين مطلوب ماست.

اما دليل اين‏كه« اگر معنى را غير آنچه در مورد ممكنات به‏كار مى‏رود فرض كنيم حتماً نقيض آن خواهد بود» اين است كه چيزى از دائره وجود خارج نيست و خارج از آن و غير آن تنها عدم است كه نقيض وجود است

[12] ( 1). تعطيل از اصطلاحات كلامى است به معنى سلب هرگونه صفتى، حتى صفت وجود از ذات بارى‏تعالى. معطّله‏كسانى بوده‏اند كه نسبت هر صفت را از ذات واجب( بيشتر براى پرهيز از تشبيه و تجسيم ذات حق به ممكنات و مخلوقات) نفى كرده‏اند

[13] ( 2). مقصود از بعض اهل تحقيق، فيلسوف بزرگ، حاج ملا هادى سبزوارى است. ر. ك: شرح غررالفرائد، ص 49

[14] ( 3). منظور از اين‏كه«قائلان به اشتراك لفظى وجود بين ممكن و واجب، ميان مفهوم و مصداق خلط كرده‏اند» آن است كه، وجود از حيث« مفهوم» در همه موجودات اعم از واجب و ممكن مشترك است نه از حيث« مصداق»، زيرا مصداق وجود در ذات واجب با مصداق آن در ممكنات فرق بسيار دارد.اين مطلب در مباحث بعدى روشن‏تر خواهد شد