کلاس فلسفه اسلامی 2 - مورخه 17/12/1391

عقل و عاقل و معقول‏

هر چند كه در اين عنوان، عقل به معنى اصطلاحى آن، يعنى ادراك كليات به‏كار رفته است نه جزئيّات، ليكن مباحث اين مرحله، همه موارد ادراك را اعم از جزئى و كلّى در بر مى‏گيرد.

فصل اول: تعريف علم و اقسام آن‏

وجود علم از ضروريات عقلى است و از طريق وجدان قابل درك است، مفهوم آن نيز، امرى بديهى است و اثبات آن نيازمند برهان نيست.

ما در اين فصل برآنيم كه از خصوصى‏ترين ويژگى‏هاى علم بحث و جستجو به عمل آوريم.

در مبحث وجود ذهنى پيش از اين گفته شد كه ما نسبت به اشياء خارج از خودمان نوعى علم و آگاهى داريم، بدين معنى كه اشياء خارج از ما با ماهيات خود به‏طور كامل در نفس ما حضور مى‏يابند، بدون وجود خارجى كه منشأ ترتيب آثار خارجى آنها است.

اين‏گونه علم و آگاهى را علم حصولى مى‏نامند.

گونه ديگرى از علم آن است كه هر يك از ما به ذات خويشتن داريم. بدان اشاره‏ مى‏كنيم و از آن به «من» تعبير مى‏كنيم و از نفس خود هيچ‏گاه غافل نمى‏شويم و از مشاهده ذات خويش در هيچ حالى باز نمى‏مانيم، حتى در مواردى كه از بدن و اجزا و اندام‏هاى خود ناآگاه باشيم باز هم از خويشتن خويش آگاهى داريم.

اين آگاهى كه انسان به ذات خود دارد از طريق حضور ماهيت ذات نزد ذات نيست، بدان معنى كه حضور مفهومى و علم حصولى باشد،

کلاس فلسفه اسلامی 1 - مورخ 17/12/1391

گفتارى در تعريف فلسفه‏

ما موجوداتى حقيقى هستيم و در پيرامون ما چيزهاى ديگرى هم هست كه با ما در فعل و انفعال و تأثير و تأثرند. در اين، جاى هيچ‏گونه ترديدى نيست.

هوايى وجود دارد كه تنفس مى‏كنيم، غذايى هست كه مى‏خوريم، مكانى هست كه در آن سكونت مى‏كنيم، زمينى هست كه بر روى آن از جايى به جايى مى‏رويم، خورشيدى هست كه از نور و گرمى آن بهره‏مند مى‏شويم و ستارگانى كه توسط آنها جهت‏يابى مى‏كنيم و بسيارى چيزهاى ديگر از گياهان و جانوران.

هم‏چنين چيزهايى هست كه مى‏بينيم و چيزهايى كه مى‏شنويم و چيزهايى كه بو و طعم آنها را احساس مى‏كنيم و امور ديگرى از اين قبيل.

امورى نيز وجود دارد كه بدان ميل مى‏كنيم و چيزهايى كه از آن مى‏گريزيم، چيزهايى كه دوست داريم و چيزهايى كه مورد نفرت و كينه ماست. چيزهايى كه بدان اميد بسته‏ايم و چيزهايى كه از آن مى‏ترسيم، چيزهايى كه به منظور استقرار در جايى يا انتقال از جايى به جايى يا حصول لذتى يا پرهيز از رنجى يا رهايى از ناملايمى يا براى مقاصد ديگرى از همين قبيل، مورد توجه و خواست ما قرار مى‏گيرد. [۱]      همه اين گونه امور، كه نسبت به آنها آگاهى داريم، و شايد بسيارى چيزهاى ديگر كه از آنها آگاه نيستيم، غيرواقعى و پوچ و باطل نيست، بلكه وجود حقيقى و واقعيت و ثبوت جدّى دارد. 


 

-[۱] (پاورقی)تذكار مؤلّف رحمه الله در مورد موجود بودن ما و اشياء گوناگون، شايد براى كسانى كه با فلسفه و مكاتب متعدد آن آشنايى ندارند مايه تعجّب و از مقوله توضيح واضحات باشد، اما شگفت‏تر از آن، اين است كه بسيارى از انديشمندان جهان در اعصار قديم و جديد، واقعيت و هستى را انكار كرده‏اند (سوفسطى‏ها) و برخى ديگر نسبت به اين مسئله كه: آيا چيزى وجود دارد؟ دچار ترديد شده‏اند (شكاكان) و عده كثيرى از فلاسفه جهان و نام‏آوران انديشه بشرى، در قرون اخير، با آن‏كه انكار واقعيت هستى را ظاهراً كنار گذاشته‏اند، در اين امر كه: آيا علم انسان به واقعيت، امكان دارد يا نه؟ دچار ترديد گرديده‏اند (ايدآليست‏ها و ذهن‏گرايان افراطى). برخى نيز شناخت حقيقت يا علم مطابق با واقع را به‏كلى محال دانسته‏اند (آگنوستى سيست‏ها). وجه مشترك همه اين مكاتب آن است كه شناخت واقعيت را مورد انكار يا ترديد قرار داده‏اند.

فيلسوف فقيد علامه طباطبائى رحمه الله، مانند ديگر فلاسفه اسلامى، اثبات واقعيت خارجى را از بديهيات اوليه به‏شمار آورده و آن را نيازمند به استدلال ندانسته‏اند؛ مسئله را به فطرت سليم انسانى واگذار كرده تنها با ذكر انواع و اقسامى از موجودات اذهان را متوجه واقعيت هستى نموده‏اند.

بنابراين در فلسفه اولى‏، به‏ويژه آنچه در ميان مسلمين متداول بوده و هست، ثبوت واقعيت هستى يكى از اصول متعارفه محسوب است و اساساً، اثبات واقعيت مرزى است كه فلسفه را از سفسطه جدا مى‏كند، زيرا فلسفه درست از نقطه‏اى آغاز مى‏شود كه واقعيت هستى به‏عنوان يك اصل مسلم از پيش پذيرفته شده باشد و وسوسه ترديد يا انكار واقعيت كه همان سفسطه است در كار نباشد.

در مكاتب فلسفى اروپا در چند قرن اخير بيشتر اهتمام فلاسفه صرف اثبات واقعيت هستى و دفع تشكيكات سوفسطائيان شده است، اما بسيارى از اين فيلسوفان واقعيت‏گرا، خود نيز در تحليل مسئله «علم» و شناخت‏شناسى در ورطه سفسطه افتاده‏اند.

بيشتر اين فيلسوفان بدان دليل كه ادراكات انسان از طريق حوّاس حاصل مى‏شود و حواس انسان ناقص و محدود و در برخى از موارد خطاكار است، منكر آن شده‏اند كه آنچه انسان از جهان خارج به‏عنوان علم و معرفت كسب مى‏كند مطابق با واقع باشد؛ و بدين ترتيب، ايدآليسم، در اشكال گوناگون بر افكار فلاسفه قرن هجدهم و نوزدهم اروپا سايه مى‏افكند به‏طورى كه حتى مخالفان آن نيز خواه ناخواه در مسائل آن درگير مى‏شوند.

ماترياليسم به‏طور اعمّ و ماترياليسم ديالكتيك به‏طور اخصّ بازتابى است از پندارگرايى و آشفتگى‏هاى فلسفى غرب كه در اواسط قرن نوزدهم نضج گرفته است. بنيان‏گذاران ماترياليسم ديالكتيك بيشتر همّ خود را صرف دفع و ردّ ايدآليسم كرده و در نوشته‏هاى خود لبه تيز انتقاد را متوجه افكار ايشان ساخته‏اند.

اما پس از آن‏كه اين مكتب به‏صورت ايدئولوژى حزبى درمى‏آيد، نويسندگان طرفدار آن براى مبارزه با مخالفان خود اعم از فلسفى و مذهبى، برچسب ايدآليسم را دانسته و ندانسته بر همه مكتب‏هاى فلسفى و اديان و مذاهب مى‏زنند و از جمله، متافيزيك را به‏عنوان فلسفه‏اى كه از ماوراء طبيعت سخن مى‏گويد معرفى كرده و همواره در رديف مكاتب پندارگرا قرار داده‏اند، اما بايد توجه كرد كه متافيزيك به‏عنوان دانشى كه از «وجودشناسى» بحث مى‏كند نمى‏تواند مورد انكار قرار گيرد[2]