ترجمه و شرح فلسفه اسلامی 1
[هيچ كس نمىتواند ترديد كند كه] در جهان بيرون از ما هوايى هست كه آن را استنشاق مىكنيم، غذايى هست كه از آن تغذيه مىكنيم، بناهايى هست كه در آن سكونت مىكنيم، زمينى هست كه بر روى آن راه مىرويم، خورشيدى هست كه از نور آن بهره مىگيريم، ستارههايى هست كه به وسيله آنها راه خود را مىيابيم، حيوانى هست، گياهى هست و چيزهاى ديگر. [هركس در خود مىيابد كه به اين امور اذعان دارد و آنها را داراى واقعيت مىداند.]
و هناك امور نبصرها، و اخرى نسمعها، و اخرى نشمّها، و اخرى نذوقها، و اخرى، و اخرى.
[و نيز بديهى است كه] بيرون از ما چيزهايى وجود دارد كه ما آنها را مىبينيم، و چيزهاى ديگرى هست كه آنها را مىشنويم، و امور ديگرى هست كه با حس بويايى و يا حس چشايى خود آنها را احساس و ادراك مىكنيم، و چيزهاى ديگر و ديگر[كه در جهان بيرون از ما وجود دارد و ما با يكى از حواس پنجگانه خود آنها را احساس كرده و از وجودشان آگاه گشتهايم.]
و هناك امور نقصدها أو نهرب منها، و أشياء نحبّها أو نبغضها، و أشياء نرجوها أو نخافها، و أشياء تشتهيها طباعنا أو تتنفّر منها، و أشياء نريدها لغرض الاستقرار في مكان، أو الانتقال من مكان، أو إلى مكان، أو الحصول على لذّة، أو الاتّقاء من ألم، أو التخلّص من مكروه، أو لمآرب اخرى.
[و نيز بىترديد] در جهان بيرون از ما چيزهايى هست كه ما طالب آنهاييم و يا از آنها گريزانيم؛ اشيايى هست كه محبوب و يا مورد غضب ما مىباشند؛ امورى وجود دارد كه ما به آنها اميدواريم و يا از آنها بيمناكيم؛ چيزهايى تحقق دارد كه طبيعت ما به آنها تمايل دارد و يا از آنها بيزار مىباشد؛ و اشيايى وجود دارد كه ما براى رسيدن به اغراض و اهداف گوناگون خود- مانند قرار گرفتن در جايى، منتقل شدن از مكانى يا رسيدن به مكانى، دستيابى به يك لذت، اجتناب از دچار شدن به يك درد و يا رهايى از يك امر ناملايم- خواهان آنها هستيم.
و جميع هذه الامور التي نشعر بها- و لعلّ معها ما لا نشعر بها- ليست بسدى، لما أنّها موجودة جدّا و ثابتة واقعا. فلا يقصد شيء شيئا إلّا لأنّه عين خارجيّة و موجود واقعيّ، أو منته إليه، ليس وهما سرابيّا. فلا يسعنا أن نرتاب في أنّ هناك وجودا، و لا أن ننكر الواقعيّة مطلقا؛ إلّا أن نكابر الحقّ، فننكره، أو نبدي الشكّ فيه؛ و إن يكن شيء من ذلك فإنّما هو في اللفظ فحسب.
تمامى اين امورى كه ما آنها را ادراك مىكنيم- و شايد در كنار آنها حقايق ديگرى نيز باشد كه ما آنها را ادراك نمىكنيم- پوچ و باطل نيستند، چرا كه حقيقتا موجود هستند و واقعا ثبوت و تحقق دارند. [هستى در برابر نيستى است و حقيقت در مقابل بطلان است و تلقى هر انسانى از يافتههايش آن است كه آنها امورى موجود و داراى واقعيت هستند، و لذا هرگز نمىپذيرد كه آنها نيستى محض و بطلان صرف باشند.
دليل بر اينكه تلقى هر انسانى از يافتههايش آن است كه آنها امورى موجود و واقعيتدار هستند اين است كه] كسى چيزى را طلب نمىكند [و به دنبال آن نمىرود و در راه تحصيل آن خود را به تعب و سختى نمىاندازد] مگر به خاطر آنكه آن چيز يك حقيقت خارجى و يك موجود واقعى است و يا [اگر يك امرواقعى نيست دست كم] به يك امر واقعى منتهى مىگردد؛ [مانند امور اعتبارى چون ملكيت، زوجيت، رياست كه خودشان حقيقتى در خارج ندارند امّا منتهى به يك سرى امور خارجى مىشوند]. آدمى هرگز به دنبال چيزى كه آن را انديشهاى موهوم و سراب محض مىپندارد، نمىرود[1].بنابراين، ما هرگز نمىتوانيم در اصل هستى و واقعيت ترديدى به خود راه دهيم، و واقعيت را به طور مطلق و كلى انكار كنيم، مگر آنكه در مقام ستيز با حق [و جدال با وجدان خود] برآمده و حقيقت را انكار كرده و يا در آن اظهار شك و ترديد كنيم. و بههرحال اگر كسى اصل واقعيت را انكار كند و يا نسبت به آن اظهار شك و ترديد نمايد، اين انكار و تشكيك تنها به زبان انجام گرفته است، [نه به دل، چرا كه رفتار همان شخص در مقام اظهار شك و ترديدش، حاكى از آن است كه او به وجود افرادى غير از خود كه شنونده سخنان او هستند، اذعان دارد وگرنه براى چه كسى سخن مىگويد و نزد چه كسى اظهار ترديد مىكند؟!]
فلا يزال الواحد منّا، و كذلك كلّ موجود يعيش بالعلم و الشعور، يرى نفسه موجودا واقعيّا ذا آثار واقعيّة، و لا يمسّ شيئا آخر غيره إلّا بما أنّ له نصيبا من الواقعيّة.
هريك از ما انسانها و نيز هر موجود آگاه و با شعورى پيوسته خود را يك موجود واقعى و داراى آثار واقعى مىداند، و با هرچه تماس مىگيرد از آنروست كه آن چيز بهرهاى از واقعيت دارد.
[تا اينجا بحث حول اين محور بود كه اصل واقعيت بديهى و غيرقابل انكار است، و به بيان ديگر: موجود مطلق كه موضوع فلسفه را تشكيل مىدهد، نياز به اثبات ندارد. در ادامه سخن پيرامون اصل نياز به فلسفه و فائدهاى كه بر آن مترتب مىگردد، خواهد بود و در ضمن حول روش و منهج فلسفه نيز صحبت مىشود.]
غير انّا كما لا نشكّ في ذلك لا نرتاب أيضا في أنّا ربما نخطىء، فنحسب ما ليس بموجود موجودا، أو بالعكس؛ كما أنّ الإنسان الأوّليّ كان يثبت أشياء و يرى آراء ننكرها نحن اليوم و نرى ما يناقضها، و أحد النظرين خطأ لا محالة؛
نياز به فلسفه
اما همانگونه كه در اصل واقعيت ترديدى نداريم، در اين هم شك نداريم كه برخى از ادراكات ما خطا بوده و با واقعيت خارجى تطبيق نمىكند، چهبسا مىپنداريم كه چيزى وجود دارد، درحالىكه وجود ندارد، و يا برعكس [مىپنداريم كه فلان چيز وجود ندارد، درحالىكه وجود دارد. دليل واضح و غيرقابل انكار بر وجود خطا در ادراكات انسان اين است كه] انسانهاى پيشين عقايد و آرايى داشتهاند كه ما اكنون آنها را انكار مىكنيم [مانند اشياى افسانهاى كه پيشينيان آنها را موجود مىانگاشتند و ما آنها را خرافى مىدانيم] بهگونهاى كه عقيده ما نقيض اعتقاد آنهاست [به اين صورت كه آنها چيزى را اثبات مىكردند و ما درست همان چيز را نفى مىكنيم.] بىشك يكى از اين دو اعتقاد خطا مىباشد [چراكه صحت هر دوى آنها در حكم اجتماع نقيضين است كه استحاله آن بديهى است.]
و هناك أغلاط نبتلى بها كلّ يوم، فنثبت الوجود لما ليس بموجود، و ننفيه عمّا هو موجود حقّا، ثمّ ينكشف لنا أنّا أخطأنا في ما قضينا به.
و نيز خطاها و اشتباهاتى هست كه ما هر روزه به آنها مبتلا هستيم. چيزى را كه وجود ندارد، موجود مىانگاريم و يا چيزى را كه وجود دارد، معدوم مىپنداريم، و آنگاه بر ما معلوم مىگردد كه در قضاوت خود به خطا رفتهايم [و اثبات و نفىهايمان نابجا بوده است.] [وجود خطا و اشتباه در ادراكات موجب مىگردد انسان حقيقتجو، و واقعطلب در پى جستن راهى براى تصحيح خطاهاى خود و بازشناسى موجود واقعى از موجود غيرواقعى برآيد و] اين نياز او را به بحث و كاوش درباره اشياى واقعيتدار سوق مىدهد تا به وسيله خواص و ويژگىهايى كه در موجودات و امور واقعيتدار مىيابد- [البته خواص و احكامى كه مربوط به اصل وجود و واقعيت آنها مىشود]- اشيايى را كه واقعا وجود دارند از امور خيالى و پندارى جدا سازد.
فمسّت الحاجة إلى البحث عن الأشياء الموجودة، و تمييزها بخواصّ الموجوديّة المحصّلة ممّا ليس بموجود، بحثا نافيا للشكّ، منتجا لليقين- فإنّ هذا النوع من البحث هو الذي يهدينا إلى نفس الأشياء الواقعيّة بما هي واقعيّة- و
بحثهاى فلسفى مبتنى بر برهان است اما اين بحث و كاوش بايد به گونهاى باشد كه افاده جزم و يقين كند و هيچگونه شك و ترديدى در آن راه نداشته باشد، چرا كه تنها اين نوع از بحث است كه ما را به اشياى واقعيتدار، از آن جهت كه واقعيتدار هستند، رهنمون مىگردد. و به بيان ديگر: بحث و كاوش ما بايد به گونهاى باشد كه در آن تنها «برهان» به كار رود،
بتعبير آخر: بحثا نقتصر فيه على استعمال البرهان؛ فإنّ القياس البرهانيّ هو المنتج للنتيجة اليقينيّة من بين الأقيسة، كما أنّ اليقين هو الاعتقاد الكاشف عن وجه الواقع من بين الاعتقادات.
چراكه در ميان انواع گوناگون قياس [كه عبارتند از: برهان، خطابه، جدل، مغالطه و شعر] تنها قياس برهانى است كه مفيد يقين مىباشد؛ و نيز در ميان انواع گوناگون اعتقاد، تنها اعتقاد يقينى[2] است كه پرده از سيماى واقعيت برمىگيرد [و شناختى بايسته از جهان بيرون به ما ارائه مىدهد.]
فإذا بحثنا هذا النوع من البحث أمكننا أن نستنتج به أنّ كذا موجود، و كذا ليس بموجود.
اگر ما با اين شيوه به بحث و كاوش بپردازيم، مىتوانيم نتيجه بگيريم كه فلان چيز وجود و واقعيت دارد و فلان چيز ديگر وجود و واقعيت ندارد. [حاصل آنكه چون شناختهاى ما هميشه صحيح و مطابق با واقع نيست به علمى نيازمند هستيم كه ادراك واقعى را از ادراك غير واقعى تمييز دهد، و حقيقت را از وهم و پندار جدا سازد، و اين دانش بايد مبتنى بر برهان باشد تا افاده جزم و يقين كند و احتمال هيچگونه خطايى در آن راه نداشته باشد، وگرنه به همان نقطه آغازين خواهيم رسيد.]
و لكنّ البحث عن الجزئيّات خارج من وسعنا. على أنّ البرهان لا يجري في الجزئيّ بما هو متغيّر زائل.
مسائل فلسفى كلى است
اما بايد توجه داشت كه [انتظار بررسى تكتك موجودات و شناسايى جداگانه هريك از آنها، توقع ناروايى است؛ چراكه اوّلا: جزئيات نامحدود و يا به منزله نامحدودند و لذا] بررسى تكتك موجودات از حدّ توان آدمى بيرون است و [ثانيا: همانگونه كه گفتيم اين بحث و كاوش بايد مبتنى بر برهان باشد و] در امور جزئى، از آن جهت كه همواره در تغيير و تحولاند و امورى زايل شدنى هستند، برهان جارى نمىشود[3].
و لذلك بعينه ننعطف في هذا النوع من البحث إلى البحث عن حال الموجود على وجه كلّي، فنستعلم به أحوال الموجود المطلق بما أنّه كلّيّ. و درست به همين دليل است كه در اين نوع از بحث درباره موجود به نحو كلى گفتوگو مىشود و نتيجهاى كه از آن گرفته مىشود عبارت است از: آگاهىاز احوال موجود مطلق از آن جهت كه كلّى است. [در فلسفه از آن دسته از احوال و احكام موجود كه به اصل موجوديت آن مربوط مىشود بحث مىشود، نه احكامى كه مربوط به تعيّنات خاص موجودات است، و لذا مسائل فلسفى از عموميت و شمول بىنظيرى برخوردار مىباشد.]
[تا اينجا به اين نتيجه دست يافتيم كه بايد از احوال موجود مطلق به نحو كلى بحث شود.اما بايد دانست كه احوال موجود مطلق حتما امورى موجود و واقعيتدار هستند، چرا كه محال است موجود داراى احوالى باشد كه معدوم محض مىباشد، و به بيان ديگر:] امكان ندارد كه موجود متصف به صفات ناموجود شود[4]، به همين دليل احوالى كه در فلسفه درباره آنها صحبت مىشود بر دو دستهاند:
و لمّا كان من المستحيل أن يتّصف الموجود بأحوال غير موجودة، انحصرت الأحوال المذكورة في أحكام تساوي الموجود من حيث هو موجود، كالخارجيّة المطلقة، و الوحدة العامّة، و الفعليّة الكلّيّة، المساوية للموجود المطلق؛ أو تكون أحوالا هي أخصّ من الموجود المطلق، لكنّها و ما يقابلها جميعا تساوي الموجود المطلق، كقولنا: «الموجود إمّا خارجيّ أو ذهنيّ» و «الموجود إمّا واحد أو كثير» و دسته نخست: احوالى كه از جهت مصداق، مساوى و برابر با موجود مطلق مىباشند [اگرچه از جهت مفهوم، مباين با آن هستند.] مانند خارجيت مطلق [به معناى عينيت داشتن] و وحدت عام [كه حتى شامل كثرت هم مىشود، چرا كه هر كثرتى از آن جهت كه موجود است يك واحد كثرت مىباشد. مثلا عدد پنج از آن جهت كه موجود است يك عدد پنج است]، و فعليت كلى [كه حتى قوه را هم شامل مىشود.
بهعنوان مثال، خارجيت اگرچه از جهت مفهوم مغاير و مباين با موجوديت بوده و مرادف با آن نمىباشد، اما از جهت مصداق مساوى با آن است، يعنى هرچه وجود دارد خارجيت و عينيت دارد، و هرچه خارجيت دارد، وجود دارد. درباره وحدت عام و فعليت كلى نيز قضيه از همين قرار است.]
دسته دوم:احوالى كه مصداقا اخص از موجود مطلق هستند، اما به ضميمه طرف ديگرشان مساوى با موجود مطلق مىباشند. مثلا [خارجيتى كه در برابر ذهنيت است، اخص از موجود مطلق مىباشد، اما خارجيت و ذهنيت به ضميمه هم مساوى با موجود مطلق مىباشند، به گونهاى كه] مىتوان گفت: موجود يا خارجى است و يا ذهنى، و [همچنين وحدتى كه در برابر كثرت است و فعليتى كه در برابر قوه است، هر يك اخص از موجود مطلق مىباشند اما به ضميمه طرف ديگرشان مساوى و برابر با موجود مطلق مىباشند به گونهاى كه مىتوان گفت:] موجود يا واحد است و يا كثير، [و بيرون از اين دو قسم نيست؛] و نيز موجود يا بالفعل است و يا بالقوه، [و خارج از اين دو نيست].
«الموجود إمّا بالفعل أو بالقوّة»، و الجميع، كما ترى، امور غير خارجة من الموجوديّة المطلقة. و المجموع من هذه الأبحاث هو الذي نسمّيه «الفلسفة».
و قد تبيّن بما تقدّم: همانگونه كه ملاحظه مىشود هيچيك از اين احوال، بيرون از موجوديت مطلق نيستند بلكه به همان بازمىگردند. مجموع اين مسائل [كه موضوعش موجود مطلق است و محمولش يا خود، مساوى با موجود مطلق است و يا به ضميمه طرف ديگرش مساوى با آن مىباشد] همان چيزى است كه ما آن را «فلسفه» مىناميم. [از آنچه تا اين قسمت بيان شد، دانسته شد كه موضوع فلسفه عبارت است از موجود مطلق- يعنى موجود بدون آنكه هيچ قيدى براى آن در نظر بگيريم-و روشن شد كه تصديق به موضوع فلسفه بديهى و بىنياز از اثبات است؛ و نيز معلوم شد كه فايده فلسفه تمييز حقايق از وهميات است و روش آن يك روش برهانى است، و در ضمن تعريف فلسفه نيز معلوم گشت كه فلسفه عبارت است از علم به احوال موجود از آن جهت كه موجود است؛ همچنين] از آنچه بيان شد امورى چند به شرح ذيل به دست مىآيد: نتايج بحث
نتيجه نخست: فلسفه عامترين دانشهاست أوّلا:أنّ الفلسفة أعمّ العلوم جميعا، لأنّ موضوعها أعمّ الموضوعات، و هو«الموجود»الشامل لكلّ شيء. فالعلوم جميعا تتوقّف عليها في ثبوت موضوعاتها.
گستره و شمول فلسفه از هر علم ديگرى بيشتر است[5]، زيرا موضوع آن كه «موجود» است عامترين موضوعات بوده و همه چيز را شامل مىشود. و به همين دليل همه علوم در اثبات وجود و تحقق موضوعشان نياز به فلسفه دارند[6]، [و به عبارت ديگر، اصل وجود و تحقق موضوعات علوم گوناگون در فلسفه به اثبات مىرسد]،
و أمّا الفلسفة، فلا تتوقّف في ثبوت موضوعها على شيء من العلوم؛ فإنّ موضوعها الموجود العامّ، الذي نتصوّره تصوّرا أوّليّا، و نصدّق بوجوده كذلك، لأنّ الموجوديّة نفسه.
ولى فلسفه در اثبات وجود و تحقق موضوع خود به هيچ علمى نيازمند نيست، چرا كه موضوع آن «موجود عام» است كه هم تصورش بديهى است- [يعنى بدون نياز به معرّف، خودبهخود تصور مىشود بىآنكه هيچ ابهامى در مفهوم آن بوده باشد]- و هم تصديقش بديهى مىباشد- [يعنى بدون نياز به دليل و حجت مىپذيريم كه موضوع فلسفه تحقق دارد]- زيرا تحقق و واقعيت همان موجود، يعنى موضوع فلسفه است [پس وقتى مىگوييم: موضوع فلسفه واقعيت دارد، درواقع شىء را بر خودش حمل كردهايم و گفتهايم كه واقعيت، واقعيت دارد؛ و چنانكه مىدانيم حمل شىء بر خودش بديهى است.]
و ثانيا: أنّ موضوعها لمّا كان أعمّ الأشياء، و لا ثبوت لأمر خارج منه، كانت المحمولات المثبتة فيها إمّا نفس الموضوع، كقولنا: إنّ كلّ موجود فإنّه، من حيث هو موجود، واحد أو بالفعل؛ فإنّ الواحد و إن غاير الموجود مفهوما، لكنّه عينه مصداقا؛ و لو كان غيره، كان باطل الذات، غير ثابت للموجود. و كذلك ما بالفعل. و إمّا
نتيجه دوم: محمول قضاياى فلسفى يا به تنهائى مساوى با موجود مطلق است و يا به ضميمه مقابلش مساوى با آن مىباشد
چون موضوع فلسفه همه چيز را دربر مىگيرد، به گونهاى كه هرچه خارج از آن باشد از ثبوت و تحقق بىبهره خواهد بود- [يعنى چيزى كه موجود نيست، پوچ و باطل مىباشد]- لذا محمولاتى كه در قضاياى فلسفى مطرح مىشوند از دو حال بيرون نيستند:
يا اين محمولات [از جهت مصداق] همان موضوع فلسفه هستند، [بدين معنا كه مساوى و برابر با موجود مىباشند]، مانند اينكه مىگوييم: هر موجود از آن جهت كه موجود است واحد است و يا بالفعل است. [در اينجا مقصود از وحدت و فعليت، وحدت عام و فعليت كلّى است.] واحد اگرچه مفهومش غير از مفهوم موجود است [و لفظ موجود و لفظ واحد مرادف با يكديگر نيستند] اما از جهت مصداق، عين موجود است. چراكه اگر مصداق واحد غير از مصداق موجود باشد. واحد امرى باطل و پوچ خواهد بود و هرگز نمىتواند به عنوان يك وصف براى موجود ثابت شود؛ [زيرا، همانگونه كه يادآور شديم، امكان ندارد موجود به وصفى كه پوچ و باطل است متصف گردد.] بالفعل نيز همينگونه است [مفهومش غير از مفهوم موجود است اما مصداقا عين موجود و مساوى با آن مىباشد.]
و يا اين محمولات همان موضوع فلسفه نيستند [و از جهت مصداق مساوى با موجود نبوده] بلكه اخص از آن مىباشند. اما درعينحال چيزى غير از موجود هم نيستند. مانند اينكه مىگوييم: علت موجود است. «علت» اگرچه اخص از موجود است- [زيرا بعضى از موجودات علت نيستند بلكه فقط معلول مىباشند]- اما
ليست نفس الموضوع، بل هي أخصّ منه، لكنّها ليست غيره، كقولنا: إنّ العلّة موجودة؛ فإنّ العلّة و إن كانت أخصّ من الموجود، لكنّ العلّيّة ليست حيثيّة خارجة عن الموجوديّة العامّة؛ و إلّا، لبطلت.
و أمثال هذه المسائل مع ما يقابلها تعود إلى قضايا مردّدة المحمول تساوي أطراف الترديد فيها الموجوديّة العامّة. چنين نيست كه عليت يك حيثيت بيرون از موجوديت عام باشد، چراكه در اين صورت امرى پوچ و باطل مىبود [و نمىتوانست به عنوان يك وصف براى موجود ثابت شود.] اينگونه از مسائل[كه محمول در آنها اخص از موجوديت عام است] با طرف مقابلشان به قضاياى مردد المحمولى[7]برمىگردند كه اطراف ترديد در آن، مساوى با موجوديت عام مىباشد.
كقولنا: الموجود إمّا بالفعل أو بالقوّة. فأكثر المسائل في الفلسفة جارية على التقسيم، كتقسيم الموجود إلى واجب و ممكن، و تقسيم الممكن إلى جوهر و عرض، و تقسيم الجوهر إلى مجرّد و مادّيّ، و تقسيم المجرّد إلى عقل و نفس. و على هذا القياس . مانند اين قضيه مردد المحمول كه:هر موجودى يا بالفعل است و يا بالقوّه. بنابراين، غالب مسائل فلسفى به شكل تقسيم[و در قالب قضاياى مردد المحمول] مطرح مىشوند، مانند تقسيم موجود به واجب و ممكن، و تقسيم ممكن به جوهر و عرض، و تقسيم جوهر به مجرد و مادى، و تقسيم مجرد به عقل و نفس، و به همين ترتيب.
و ثالثا: قد تكون المسائل فيها مسوقة على طريق عكس الحمل. فقولنا: الواجب موجود و الممكن موجود، في معنى: «الوجود يكون واجبا و يكون ممكنا». و قولنا:
نتيجه سوم: قضاياى فلسفى به نحو عكس الحمل بيان مىشوند
اين نتيجه درواقع به امر دوم بازمىگردد و ثمره آن محسوب مىشود.] قضاياى فلسفى به صورت «عكس الحمل» تنظيم شدهاند، [يعنى براى سهولت در امر تعليم جاى موضوع و محمول در آنها عوض شده است.] به عنوان مثال قضيه: واجب موجود است، و قضيه: ممكن موجود است، به اين قضيه بازمىگردند كه: «وجود يا واجب است و يا ممكن»؛
الوجوب إمّا بالذات و إمّا بالغير، معناه: «أنّ الموجود الواجب ينقسم إلى واجب لذاته و واجب لغيره». و نيز قضيه: وجوب يا بالذات و يا بالغير است، معنايش آن است كه «موجود واجب بر دو قسم است يا واجب بالذات است و يا واجب بالغير».[حاصل آنكه موضوع مسائل فلسفى در حقيقت بايد «موجود» باشد و امور ديگر بر آن حمل شوند. اما چون موضوع قرار دادن «موجود» امرى نامأنوس است، براى آنكه فهم قضاياى فلسفى آسانتر باشد، موجود را محمول و امور ديگر را موضوع قضيه قرار دادهاند و اين از باب «عكس الحمل» مىباشد.
رابعا:أنّ هذا الفنّ لمّا كان أعمّ الفنون موضوعا،چون موضوع فلسفه از همه علوم و دانشهاى ديگر عامتر است،
نتيجه چهارم: آگاهى از مسائل فلسفه مطلوب بالذات است[8]
و لا يشذّ عن موضوعه و محمولاته الراجعة إليه شيء من الأشياء، لم يتصوّر هناك غاية خارجة عنه يقصد الفنّ لأجلها؛ فالمعرفة بالفلسفة مقصودة لذاتها، من غير أن تقصد لأجل غيرها، و تكون آلة للتوصّل بها إلى أمر آخر، كالفنون الآليّة. نعم هناك فوائد تترتّب عليها.
بهگونهاى كه چيزى را نمىتوان يافت كه از موضوع فلسفه و محمولات آن، كه درواقع به همان موضوعش بازمىگردند، بيرون باشد، لذا نمىتوان چيزى خارج از آن را تصور نمود كه غايت فلسفه باشد و فلسفه براى دستيابى به آن فراگرفته شود. بنابراين، فراگيرى فلسفه و آگاهى از مسائل آن مطلوب بالذات است، نه آنكه براى دستيابى به امر ديگرى مطلوب باشد، همچون علوم و دانشهاى آلى [چون منطق، اصول، حساب و هندسه] كه ابزار و وسيلهاى در خدمت علوم ديگر هستند [به گونهاى كه غرض اصلى از فراگيرى آنها آمادگى براى فراگيرى علوم ديگر مىباشد].
البته ثمرات و فوائدى هست كه بر فلسفه مترتب مىشود؛ [مانند: تمييز حقايق از وهميات، و اثبات موضوعات علوم مختلف، و نيز اثبات ديگر قضايايى كه جزء مبادى تصديقى آن علوم محسوب مىشوند و امور فراوان ديگر. اما چنين نيست كه فلسفه آلت و ابزارى براى يك علم ديگر باشد، بلكه خود مطلوب بالذات است.]
و خامسا: أنّ كون موضوعها أعمّ الأشياء يوجب أن لا يكون معلولا لشيء خارج عنه، إذ لا خارج هناك، فلا علّة له، فالبراهين المستعملة فيها ليست ببراهين لمّيّة. و أمّا
نتيجه پنجم: براهين فلسفى همگى براهين انّى هستند
چون موضوع فلسفه دربرگيرنده همه اشيا است، لذا معلول چيزى كه بيرون از آن باشد، نيست؛ چراكه خارج از وجود چيزى نيست؛ در نتيجه علتى براى موضوع فلسفه تصور نمىشود. به همين دليل براهينى كه در فلسفه به كار مىروند براهين لمّى نيستند[9]-[برهان لمّى برهانى است كه در آن از علت به معلول سير مىشود، و به وسيله علت، معلول اثبات مىگردد.- بلكه برهانى انّىاند].
برهان الإنّ فقد تحقّق في كتاب البرهان من المنطق أنّ السلوك من المعلول إلى العلّة لا يفيد يقينا؛ فلا يبقى للبحث الفلسفيّ إلّا برهان الإنّ الذي يعتمد فيه على الملازمات العامّة، فيسلك فيه من أحد المتلازمين العامّين إلى الآخر.
امّا برهان انّى چنانكه در كتاب برهان از منطق بيان شده است بر دو قسم است:[10]
يك قسم برهانى است كه در آن از معلول به علت سير مىشود [و به وسيله معلول وجود علت اثبات مىگردد، و اصطلاحا دليل ناميده مىشود.]اين قسم از برهان انّى مفيد يقين نيست، [و لذا در فلسفه كه بايد مفيد يقين باشد به كار نمىرود].
قسم دوم برهانى است كه در آن بر ملازمات عامّه[11] تكيه مىشود و از يك ملازم، وجود ملازم ديگر اثبات مىشود. [اين قسم از برهان انّى مفيد يقين است] و در فلسفه تنها همين قسم از برهان به كار مىرود.
مرحله اوّل احكام كلى وجود مشتمل بر پنج فصل
المرحلة الأولى في أحكام الوجود الكلّيّة الفصل الأوّل [في أنّ مفهوم الوجود مشترك معنويّ]
الوجود بمفهومه مشترك معنويّ، يحمل على ما يحمل عليه بمعنى واحد. و هو ظاهر بالرجوع إلى الذهن، حينما نحمله على أشياء، أو ننفيه عن أشياء، كقولنا: الإنسان موجود، و النبات موجود، و الشمس موجودة، و اجتماع النقيضين ليس بموجود،
فصل اول: [اشتراك معنوى مفهوم وجود]
[بحث از الفاظ و مفاهيم آنها يك بحث فلسفى نيست، اما گاهى طرح برخى از مسائل فلسفى منوط به اينگونه از بحثها مىباشد. بحث از اشتراك معنوى وجود نيز از آن جهت در فلسفه مطرح مىگردد كه دو مسأله مهم فلسفى بر آن متوقف مىباشد: يكى اصالت وجود و ديگرى مشكك بودن وجود.]
وجود از نظر مفهوم مشترك معنوى مىباشد؛ يعنى در همه مواردى كه بر اشياى گوناگون حمل مىشود يك معنا دارد. [راه اثبات اينكه يك لفظ مشترك معنوى يا مشترك لفظى است و اينكه يك معنا يا چند معنا دارد، ملاحظه موارد گوناگون استعمال آن لفظ است و اينكه در هر موردى چه معنائى از آن به ذهن مىآيد؛ در مورد لفظ «وجود» نيز بايد همين راه را پيمود، و لذا حضرت علامه مىفرمايند:] اگر هنگامى كه وجود را بر چيزهائى حمل مىكنيم و يا آن را از چيزهائى سلب مىكنيم، به ذهن خود مراجعه كنيم، خواهيم يافت كه در همه آن موارد يك معنا از لفظ وجود به ذهنمان خطور مىكند؛ مانند آنجا كه مىگوييم: انسان موجود است؛ گياه موجود است؛ خورشيد موجود است؛ [كه در اين موارد «موجود» را بر امور گوناگونى حمل كردهايم و يا آنجا كه مىگوييم:]اجتماع نقيضين موجود نيست؛
و اجتماع الضدّين ليس بموجود. و قد أجاد صدر المتألّهين قدّس سرّه، حيث قال: «إنّ كون مفهوم الوجود مشتركا بين الماهيّات قريب من الأوّليّات».
اجتماع ضدين موجود نيست؛ [كه موجود را از موضوعات مختلف سلب كردهايم، در همه اين موارد يك معنا از لفظ موجود مىفهميم. از اين بيان دانسته مىشود كه مشترك معنوى بودن«وجود» يك امر بديهى و بىنياز از دليل و برهان است،] و اين سخن صدر المتألهين-قدس سرّه كه «اشتراك معنوى وجود در ميان ماهيات، مطلبى است روشن و نزديك به اوّليات» كلامى بجا و نيكوست. [در برابر قول به اشتراك معنوى وجود دو نظريه ديگر وجود دارد كه حضرت علامه- رحمه اللّه- در اينجا به هريك از اين دو نظريه اشاره مىكنند و براى ابطال هر يك دليل اقامه مىكنند.]
فمن سخيف القول ما قال بعضهم: «إنّ الوجود مشترك لفظيّ، و هو في كلّ ماهيّة يحمل عليها بمعنى تلك الماهيّة». و يردّه لزوم سقوط الفائدة في الهليّات البسيطة مطلقا، كقولنا: الواجب موجود، و الممكن موجود، و الجوهر موجود، و العرض موجود.
بررسى نظريه اشتراك لفظى وجود ميان ماهيات گوناگون
از آنچه آورديم بىپايه بودن سخن برخى از متكلمان [كه در رأس آنها ابو الحسن اشعرى و ابو الحسين بصرى قرار دارند] روشن مىشود. ايشان گفتهاند: «وجود مشترك لفظى است و بر هر ماهيتى كه حمل شود به معناى همان ماهيت مىباشد». [حضرت علامه دو دليل براى ابطال اين نظريه بيان مىكنند:]
[دليل اوّل:] لازمه سخن ايشان آن است كه قضاياى هلّيه بسيطه [يعنى قضايائى كه محمول آنها موجود و يا مرادفهاى آن است] بهطوركلى بىفائده باشند؛ مانند قضيه: واجب موجود است؛ ممكن موجود است؛ جوهر موجود است؛ عرض موجود است؛ [زيرا طبق نظر ايشان در هريك از اين قضايا معنا و مفاد محمول همان معنا و مفاد موضوع است، و در نتيجه مضمون قضيه حمل شىء بر خودش مىباشد، گويا كه گفتهايم: واجب، واجب است و ممكن، ممكن است و جوهر، جوهر است. و پر واضح است كه اينگونه از قضايا مطلب جديدى را افاده نمىكنند درحالىكه قضاياى هليه بسيطه بالضرورة مطلب جديدى را بيان مىكنند.]
على أنّ من الجائز أن يتردّد بين وجود الشيء و عدمه مع العلم بماهيّته و معناه، كقولنا:هل الاتّفاق موجود أو لا؟
[دليل دوم:] ممكن است انسان در وجود يك شىء و عدم آن مردد باشد با آنكه از ماهيت و معناى آن كاملا آگاه است، مثل آنكه [معناى اتفاق را و ماهيت آن را مىشناسد اما نمىداند كه اتفاق موجود است يا نه و ازاينرو] مىپرسد: آيا اتفاق موجود است يا نه؟
و كذا التردّد في ماهيّة الشيء مع الجزم بوجوده، كقولنا: هل النفس الإنسانيّة الموجودة جوهر أو عرض؟ و التردّد في أحد شيئين مع الجزم بالآخر يقضي بمغايرتهما.
و نيز ممكن است آدمى ماهيت يك شىء را نداند و در آن مردد باشد، اما درعينحال يقين به وجودش داشته باشد، مثل آنكه [مىداند انسان روح دارد، اما نمىداند ماهيت اين روح چيست؟ و لذا] مىپرسد: آيا روح انسانى كه وجود و تحقق دارد، جوهر است يا عرض؟ [حاصل آنكه گاهى ماهيت شىء براى ما معلوم است و در وجودش ترديد داريم، و گاهى به عكس، وجود و تحقق شىء براى ما معلوم است و در ماهيت آن ترديد داريم. و اين خود نشان مىدهد كه وجود شىء، غير از ماهيت آن است؛ چراكه آنچه مجهول و نامعلوم است، غير از آن چيزى است كه معلوم مىباشد، و لذا حضرت علامه رحمه اللّه مىفرمايند:] ترديد در يكى از دو چيز [مانند وجود و ماهيت]همراه با جزم و يقين به ديگرى نشاندهنده مغايرت آن دو مىباشد.
و نظيره في السخافة ما نسب إلى بعضهم: «أنّ مفهوم الوجود مشترك لفظيّ بين الواجب و الممكن». و ردّ بأنّا إمّا أن نقصد بالوجود الذي نحمله على الواجب معنىّ، أو لا؛ و الثاني يوجب التعطيل؛ و على الأوّل إمّا أن نعني به المعنى الذي نعنيه إذا حملناه على الممكنات، و إمّا أن نعني به نقيضه؛
بررسى نظريه اشتراك لفظى وجود ميان واجب و ممكن
برخى ديگر گفتهاند: «مفهوم وجود مشترك لفظى ميان واجب و ممكن است». [به عقيده اين گروه لفظ وجود دو معنا دارد: يكى همان معناى معروفى كه همگان با آن آشنا هستند، و در زبان فارسى از آن به «هستى» تعبير مىشود و نقيضش عدم و نيستى است. و وجود هرگاه درباره ممكنات بكار رود به همين معنا مىباشد. و معناى دوم معنايى است كه هنگام اطلاق آن بر واجب تعالى موردنظر است. بنابراين، موجود بودن واجب تعالى معنا و مفهومى غير از موجود بودن ساير اشيا دارد. حضرت علامه در اين خصوص مىفرمايند:] اين نظريه نيز همچون نظريه پيشين سست و بىپايه است.
دليل بطلان اين نظريه آن است كه ما وقتى مىگوييم«واجب تعالى موجود است» يا معنايى براى لفظ موجود در نظر مىگيريم و مفهوم خاصى را از آن قصد مىكنيم و آن را بر واجب حمل مىكنيم، و يا آنكه هيچ معنا و مفهومى از لفظ«موجود» در قضيه فوق قصد نمىكنيم. اگر بگوييد: هيچ معنا و مفهومى از آن قصد نمىكنيم، [و به عبارتى قضيه «واجب تعالى موجود است» يك قضيه بىمعناست]، لازمهاش تعطيل عقل از شناخت خداى تبارك و تعالى است. و اگر بگوييد كه معنايى از آن قصد مىكنيم [و قضيه «واجب تعالى موجود است» يك قضيه معنادار است] دو حالت فرض مىشود: يكى اينكه آن معنا، همان معنا و مفهومى باشد كه هنگام حمل «موجود» بر ممكنات از آن فهميده مىشود، و دوم اينكه نقيض آن باشد. و على الثاني يلزم نفي الوجود عنه عند إثبات الوجود له، تعالى عن ذلك؛ و على الأوّل يثبت المطلوب، و هو كون مفهوم الوجود مشتركا معنويّا. [و به عبارت ديگر: مفهوم وجودى كه بر واجب اطلاق مىشود يا همان مفهوم وجودى است كه درباره ممكنات به كار مىرود و نقيضش عدم است و يا غير آن مىباشد. اگر غير آن باشد هر مفهومى كه باشد يا مساوى عدم است و يا مصداق آن مىباشد، و لذا حضرت علامه مىفرمايند:] اگر صورت دوم را اختيار كنيد [و بگوئيد مفهوم وجود واجب غير از مفهوم وجودى است كه بر ممكنات حمل مىشود] لازمهاش آن است كه وقتى وجود را براى واجب تعالى اثبات مىكنيم [و مىگوييم: «واجب تعالى موجود است»] درواقع وجود را از او سلب كرده و حكم به عدم و نيستى او كرده باشيم، و خداى سبحان برتر از اين اوهام است. و اگر صورت اول را اختيار كنيد [و بگوييد كه مفهوم وجود واجب همان مفهوم وجودى است كه بر ممكنات حمل مىشود] مطلوب ما كه اشتراك معنوى وجود است ثابت مىشود.
و الحقّ- كما ذكره بعض المحقّقين- أنّ القول بالاشتراك اللفظيّ من الخلط بين المفهوم و المصداق؛ فحكم المغايرة إنّما هو للمصداق، دون المفهوم.
حقيقت-همانگونه كه برخى از محققان متذكر شدهاند- آن است كه منشأ اعتقاد به اشتراك لفظى وجود، خلط ميان مفهوم و مصداق است، [به اين صورت كه قائلينبه اشتراك لفظى وجود ميان واجب و ممكن ملاحظه كردند كه مصداق وجود در واجب با مصداق وجود در ممكنات قابل مقايسه نيست، همانگونه كه نور شمع با نور خورشيد قابل مقايسه نيست. آنگاه گمان بردند كه مفهوم وجود در واجب نيز مغاير با مفهوم وجود در ممكنات مىباشد.امّا بايد دانست كه مغايرت در مصداق وجود مستلزم مغايرت در مفهوم وجود نيست، و نبايد حكم مصداق را به مفهوم سرايت داد چنانكه حضرت علامه مىفرمايند:] حكم به مغايرت در مورد مصداق وجود است و نه مفهوم آن.[12]
[1] ( 1). از اين عبارت استفاده مىشود، كه ادراكات و مفاهيم ذهنى ما، در يك تقسيمبندى، بر سه دسته مىباشد:
الف: حقايق، يعنى آن دسته از ادراكات و مفاهيم كه در خارج مصداق واقعى دارند، و از تحقّق خارجى برخوردار مىباشند.
ب: اعتباريات، يعنى آن دسته از ادراكات و مفاهيم ذهنى كه در خارج مصداق واقعى ندارند، و از وجود عينى و خارجى برخوردار نمىباشند، اما عقل و يا عقلاء براى آنها مصداق اعتبار مىكند، تا آثارى واقعى بر آنها مترتب گردد؛ مانند ملكيت اعتبارى كه ميان يك انسان و يك شىء خارجى فرض مىشود، و آثار عملى بر آن مترتب مىگردد.
ج: وهميات، يعنى ادراكات و مفاهيمى كه نه تنها مصداق واقعى در خارج ندارند، بلكه مصداقى هم براى آنها اعتبار نشده است تا آثارى واقعى بر آنها مترتب گردد. وهميات امورى پوچ و فاقد هرگونه مصداق مىباشند، مانند: اتفاق، شانس و غول.
از ميان امور سهگانه فوق، آدمى تنها در پى حقايق و امور خارجى مىباشد، و اگر براى اعتباريات ارجى قائل است، و به آن بها مىدهد، تنها به خاطر آثار خارجى و واقعىاى است كه بر آن مترتب مىگردد.
[2] ( 1). همانگونه كه در كتاب كشف المراد آمده است، اعتقاد عبارت است از اذعان و تصديق، خواه به نحو قطعى و جزمى باشد يا نه؛ و خواه مطابق با واقع باشد يا نه؛ و خواه ثابت باشد يا نه. بنابراين، اعتقاد داراى اقسامى چند به شرح ذيل است:
نخست: يقين به معناى اخص آن؛ يعنى اعتقاد جازم و مطابق با واقع كه از راه تقليد حاصل نشده باشد.
دوم: تقليد؛ يعنى اعتقاد جازم و مطابق با واقع كه از راه اقامه دليل به دست نيامده باشد.
سوم: جهل مركب؛ يعنى اعتقاد جازم امّا غير مطابق با واقع.
چهارم: ظنّ صادق؛ يعنى اعتقاد غيرجازم و مطابق با واقع.
پنجم: ظنّ كاذب؛ يعنى اعتقاد غيرجازم و غيرمطابق با واقع.
همانگونه كه حضرت علامه رحمه اللّه فرمودهاند، در ميان انواع گوناگون قياس، تنها قياس برهانى است كه نتيجه يقينى به دست مىدهد؛ و در ميان انواع گوناگون اعتقاد، تنها يقين است كه پرده از چهره واقعيت برمىگيرد و شناخت صحيح و متقن به ما ارائه مىدهد.
[3] ( 1). دليل اين مطلب- آنگونه كه از رساله برهان مؤلف( ص 34)، لمعات مشرقيه( ص 35)، نجات( ص 143)، بصائر نصيريه( ص 167) و جوهر نضيد( ص 231) استفاده مىشود- آن است كه برهان قياسى است كه از قضاياى يقينى تشكيل مىشود و نتيجه يقينى به دست مىدهد، و يقين عبارت است از علم به اينكه« الف، ب است و امكان ندارد كه ب نباشد».( رساله برهان، علامه طباطبايى، ص 4). و در مورد امر جزيى متغير، اگرچه علم به اينكه آن امر جزئى ب است حاصل مىشود، امّا چون متغير است امكان اين هست كه ب نباشد. يعنى صفتى را كه براى آن ثابت بوده است، مىتواند از دست بدهد، و لذا در مورد امور جزيى، مجالى براى علم به اينكه« امكان ندارد ب نباشد» نيست. و در نتيجه نمىتوان يقين به وجود محمولى براى آنها داشت. بنابراين، هيچ حكم يقينى بر امر جزيى وجود ندارد.
اما اين استدلال ناتمام است، و حقيقت آن است كه يقين، به همان معنا كه ذكر شد، به امور جزيى نيز مىتواند تعلق بگيرد. مثلا من يقين دارم كه اكنون خوشحال هستم، و اگرچه اين حالت ممكن است برطرف شود، اما اعتقاد و تصديق من به اينكه در فلان زمان خوشحال بودهام، زائل نمىشود.
به ديگر سخن: اعتقاد من به اينكه در ساعت ده روز هفت دى سال1374 مسرور بودهام، علم است به اينكه« الف ب است، و امكان ندارد ب نباشد». و اما اينكه در زمانهاى ديگر من آن حالت را همچنان دارم يا ندارم، مشمول اين علم خاص نيست، تا گفته شود: احتمال زوال حالت سرور در آن زمانها با اين يقين من منافات دارد.
علاوهبر آنكه برخى از جزئيات، هيچگاه تغيير نمىكنند و دگرگون نمىشوند. و بنابراين دليل ياد شده اخص از مدعاست.
[4] ( 1). دليل بر اينكه موجود هرگز نمىتواند به احوالى كه معدوم است، متصف گردد، آن است كه اتصاف موجود به عدم، مستلزم آن است كه موجود، درعينحال كه مصداق وجود است، مصداق عدم هم باشد؛ و اين تناقض است و محال مىباشد.
اگر گفته شود: ما در بسيارى از موارد مفاهيم عدمى را بر موجودات خارجى حمل مىكنيم، و از آنها يك سرى قضاياى صادق و راست تشكيل مىدهيم، مانند:« حسن نابينا است»، و« سنگ نا انسان است». صدق اين قضايا نشاندهنده اتصاف موضوع آن قضايا به محمول آنها مىباشد؛ و بنابراين، امور وجودى را نيز مىتوان متصف به صفات عدمى نمود.
در پاسخ مىگوييم: مصداق قرار دادن مثلا« حسن» براى مفهوم«نابينا» برحسب اعتبار عقلى است؛ يعنى« حسن» مصداق بالذات اين مفهوم نيست،- و الّا همان محذور تناقض پيش خواهد آمد- بلكه عقل با نوعى تجوّز و توسّع، آن را مصداق«نابينا» اعتبار مىكند. آنچه در اين موارد اوّلا و بالذات صادق است، و حقيقت اين مجازها به شمار مىرود، يك قضيه سالبه است، بدين صورت كه:« حسن بينا نيست»، و يا«سنگ انسان نيست». پس اتصاف حسن به نابينا، و نيز اتصاف سنگ به ناانسان، يك اتصاف مجازى است كه حقيقتش عدم اتصاف به« بينايى» و« انسانيت» است.
حاصل آنكه حقيقت اوّلى در موارد ياد شده عدم اتصاف به امور وجودى خاص است، نه اتصاف به عدم آن امور وجودى، دقت شود.
[5] ( 1). توضيح مطلب آن است كه موضوع فلسفه« موجود از آن جهت كه موجود است» مىباشد، يعنى« موجود مطلق». از طرفى وجود مساوق با شيئيت است، و آنچه شىء بر آن صادق است، موجود نيز بر آن صدق خواهد كرد. بنابراين، فلسفه از هر شيئى، از آن جهت كه موجود است، بحث و گفتوگو مىكند. علوم ديگر نيز، اگرچه درباره موجودات و اشياء سخن مىگويند، اما بحث آنها از احكام مربوط به خصوصيات و ويژگىهاى موجودات است؛ يعنى در علوم از شىء، از آن جهت كه مثلا گياه است، و يا حيوان است، و يا انسان است، سخن گفته مىشود؛ نه از آن جهت كه موجود است. و لذا در هر علمى دسته خاصى از اشياء مورد بررسى قرار مىگيرند. درنتيجه موضوع فلسفه از موضوعات ديگر علوم عامتر است، و همه آنها را دربر مىگيرد.
اما بايد توجه داشت كه اين اعم بودن در ناحيه مصداق است، و نه مفهوم.
موضوع فلسفه، به لحاظ مفهوم، مباين با موضوعات علوم است؛ زيرا« موجود بما هو موجود» از قبيل لا بشرط قسمى است، و« موجود خاص»، مانند گياه و حيوان، از قبيل بشرط شىء است؛ و اين دو، قسيم يكديگرند، و درنتيجه مباين باهم مىباشند؛ اگرچه لا بشرط قسمى بر همه مصاديق بشرط شىء صدق مىكند.
از آنچه ذكر شد، دانسته مىشود كه
اوّلا: اعمّ بودن موضوع فلسفه نسبت به موضوعات ديگر علوم، مستلزم آن نيست كه فلسفه همه علوم را شامل شود، و مسائل همه علوم در مسائل فلسفه مندرج گردد، و هريك از علوم جزيى از فلسفه به شمار روند؛ چرا كه احكام« موجود مطلق»، يعنى لا بشرط قسمى، مباين با احكام هر وجود مقيدى است.
و ثانيا: اعم بودن فلسفه نسبت به ديگر علوم، از قبيل اعم بودن لا بشرط قسمى نسبت به بشرط شىء است، نه از قبيل اعم بودن لا بشرط مقسمى نسبت به بشرط شىء. و به ديگر سخن: مقصود از اعم بودن فلسفه از ديگر علوم آن است كه فلسفه محدوده وسيعترى را دربر مىگيرد. يعنى فلسفه از همه اشياء سخن مىگويد؛ اما ديگر علوم هريك دسته خاصى از اشياء را شامل مىشوند، و تعيّن خاصى از هستى را پژوهش مىكنند.
[6] ( 1). سرّ اينكه همه علوم در اثبات وجود موضوعات خود نيازمند فلسفه مىباشند، و به ديگر سخن:
فلسفه عهدهدار اثبات وجود موضوعات همه علوم است، آن است كه:
1. موضوع فلسفه موجود مطلق است، و محمولهاى مسائل آن، عوارض ذاتى موجود مطلق مىباشد.
2- از جمله عوارض ذاتى موجود مطلق، تقسيم آن به اقسام گوناگونش است.
3- تقسيم موجود منحصر در تقسيمات نخستين آن نبوده، بلكه تقسيمات ثانوى را نيز شامل مىشود.
4- صحت اين تقسيمات متوقف بر وجود و تحقق همه اقسام است.
5- در صورتى كه وجود پارهاى از اقسام بديهى نباشد، بر عهده فلسفه است كه وجود آنها را اثبات كند تا مسائل آن كامل گردد. 6- هر موجود خاصى كه موضوع علمى را تشكيل مىدهد، يك قسم از اقسام موجود مطلق، در تقسيمات اوّلى و يا ثانوى آن مىباشد.
از مقدمات فوق همچنين دانسته مىشود كه:
اوّلا: تنها علومى در اثبات موضوع خود نيازمند به فلسفه و متوقف بر آن مىباشند كه موضوعشان بديهى نيست. حضرت علامه رحمه اللّه در تعليقه خود بر اسفار بدين مطلب تصريح دارند، آنجا كه مىگويد:« و يتبين به ايضا انّ سائر العلوم محتاجه اليها من جهة اثبات وجودها[ اى وجود موضوعاتها] لو لم تكن بديهيّة»(تعليقه بر اسفار، ج 1، ص 25).
ثانيا: آنچه بر فلسفه توقف دارد، علم و تصديق به ثبوت موضوعات علوم است، نه اصل ثبوت و وجود خارجى موضوعات.
[7] ( 1). قضيه مرددة المحمول، قضيه حمليهاى است كه محمول در آن مردد بين دو يا چند چيز است، مانند«عدد زوج يا فرد است.» فرق است ميان قضيه حمليه مرددة المحمول، و قضيه شرطيه منفصله. نسبت در قضيه حمليه مرددة المحمول، نسبت اتحادى و هو هويت است؛ درحالىكه نسبت در شرطيه منفصله، نسبت عناد و انفصال است. در قضيه مرددة المحمول اتحاد يك امر با چند امر بيان مىگردد؛ درحالىكه در منفصله، تعاند ميان چند چيز بازگو مىشود.
از اينجا دانسته مىشود كه: قضيهاى كه متكفل تقسيم است، يك قضيه حمليه مرددة المحمول مىباشد، نه منفصله؛ زيرا مقصود از چنين قضيهاى درواقع بيان اتحاد موضوع( كه همان مقسم تقسيم است) با هريك از اطراف ترديد( كه همان اقساماند) مىباشد؛ نه صرفا بيان تعاند ميان اطراف ترديد، تا قضيه منفصله شود.
مثلا وقتى در مقام تقسيم مىگوييم:« موجود يا واجب است و يا ممكن» به منزله آن است كه بگوييم:« موجود به واجب و ممكن منقسم است.» و لذا قضيه فوق حمليه مرددة المحمول است، نه منفصله؛ چراكه مقصود از آن قضيه بيان تعاند ميان واجب و ممكن در اجتماع يا ارتفاع و يا هر دو، نيست. دليل اين مدعا آن است كه صدق قضيه فوق متوقف است بر اينكه هريك از واجب و ممكن در خارج تحقق داشته باشند، چراكه صحت تقسيم منوط بر وجود اقسام است؛ درحالىكه صدق قضيه منفصله متوقف بر وجود اطرافش نيست. همچنين صدق آن قضيه متوقف است بر اينكه اقسام جامع و مانع باشند، زيرا تقسيم تنها در صورتى صحيح است كه اقسامش جامع افراد و مانع اغيار بوده باشند؛ درحالىكه صدق قضيه منفصله منوط بر آن نيست كه اطراف ترديد جامع باشند؛ زيرا قضيه منفصله مىتواند فقط« مانعة الجمع» باشد؛ و نيز صدق آن منوط بر آن نيست كه اطراف ترديد مانع باشند؛ زيرا قضيه منفصله مىتواند فقط« مانعة الخلو» باشد. آرى، تنها قضيه منفصله حقيقى است كه اين شرط در آن معتبر است.
نكتهاى كه در اينجا بايد تذكر داده شود آن است كه گاهى قضيه مشتمل بر ترديد، به حسب ظاهر، هم مىتواند منفصله محسوب شود، و هم حمليه مرددة المحمول؛ مانند« عدد صحيح يا زوج است و يا فرد». در اين موارد براى تشخيص اينكه قضيه از كدام قسم است بايد ديد مراد از قضيه بيان اتحاد موضوع با هريك از اطراف ترديد است، و يا بيان تعاند و انفصال اطراف ترديد از يكديگر.
[8] ( 1). مقصود از اين فرع بيان اين نكته است كه فلسفه از« علوم آلى» به شمار نمىرود. براى توضيح مطلب ذكر مقدمهاى لازم مىنمايد، و آن اينكه:
اگرچه هدف اساسى از علوم كشف حقايق و واقعيات از راه فكر و انديشه مىباشد، اما فكر و انديشه، كه ابزار كشف حقايق است، نيازمند قواعدى است كه به كار بستن آنها ذهن را از خطا و اشتباه مصون دارد. و علم منطق عهدهدار انجام اين مهم مىباشد. بنابراين، منطق آلت و ابزارى براى همه علوم است. از طرفى معرفت پارهاى از علوم متوقف بر پارهاى ديگر از دانشهاست؛ مانند فقه كه متوقف است بر اصول فقه، و يا فيزيك كه متوقف است بر رياضيات.
بنابراين علوم بر دو دستهاند:
1- علوم اصالى، كه غرض از آنها كشف حقايق عينى است، نه آنكه براى دستيابى به علم يا علوم ديگرى فراگرفته شوند. البته اين منافاتى با آن ندارد كه غايت يا غايات ديگرى بر آنها مترتب گردد، و احيانا خدماتى به ديگر علوم نيز ارائه دهند.
2- علوم آلى، كه غرض از آنها شناخت و معرفت ديگر علوم است، خواه آلت و ابزارى براى همه علوم باشد، مانند منطق؛ و يا براى برخى از علوم، مانند اصول فقه. چنين علومى تنها براى دستيابى به علوم ديگر فراگرفته مىشوند.
با توجه به مقدمه فوق مىگوييم: فلسفه در زمره علوم اصالى است و نه علوم آلى. حاصل كلام حضرت علامه رحمه اللّه در بيان اين مطلب آن است كه:
الف- علم عبارت است از مجموعهاى از مسائل. و مسائل يك علم همان موضوع علم است با خواص و آثار آن موضوع كه بر آن حمل شدهاند.
ب- موضوع فلسفه همان وجود است و محمولهاى آن نيز امورى هستند كه به وجود باز مىگردد.
ج- وجود، عامترين اشياء است، و هيچ چيز از آن بيرون نيست.
د- بنابراين، فلسفه عامترين علوم و وسيعترين و برترين آنهاست.
در نتيجه علم ديگرى متصور نيست كه برتر از فلسفه باشد، و بتواند غايت فلسفه واقع شود، تا باعث شود كه فلسفه از علوم آلى بهشمار آيد، و به خاطر علم ديگرى طلب گردد.
البته اين، منافاتى با آن ندارد كه فوائدى بر فلسفه مترتب گردد، و حتى خدماتى به ديگر علوم ارائه دهد؛ زيرا آنچه باعث آلى شدن يك علم مىگردد آن است كه ابزارى براى دستيابى به علم ديگرى باشد، هدف عمده از آموزش آن هموار نمودن راه براى عرضه دانش ديگرى بوده باشد.
[9] ( 1). در اينجا مقدمه ديگرى نيز بايد ذكر شود، و آن اينكه: محمولات مسائل فلسفه بيرون از وجود نيستند، بلكه عين آن مىباشند. بر اين اساس گفته مىشود كه برهان لمّى در فلسفه به كار نمىرود، زيرا حدّ اوسط در استدلالهاى فلسفى، اگر علت براى محمول( كه همان حدّ اكبر است) باشد، بايد علت براى وجود( كه همان حدّ اصغر است) نيز باشد؛ درحالىكه چيزى بيرون از وجود نيست تا علت براى آن قرار گيرد.
بيان بالا بر نفى برهان لمّى در فلسفه مبتنى بر امورى چند است از جمله:
الف- محمولات مسائل فلسفه هميشه بايد مساوى وجود باشد. پس مفاهيمى كه اخص از وجود هستند، به تنهايى، محمول يك مسأله فلسفى واقع نمىشوند، بلكه از آنها و مقابلهايشان يك قضيه مرددة المحمول ساخته مىشود، قضيهاى كه اطراف ترديد در آن مساوى موجود مطلق مىباشد؛ و چنين قضيه مرددة المحمولى است كه مسأله فلسفى را تشكيل مىدهد.
ب- حدّ اوسط در برهان لمّى بايد علّت خارجى براى نتيجه باشد.
اما دو مقدمه فوق، هر دو قابل مناقشه است؛ زيرا بسيارى از مسائل فلسفى موضوعشان قسم خاصى از موجود است، نه موجود مطلق؛ و محمولشان نيز امورى است كه اختصاص به آن قسم خاص از موجود دارد. و براى اثبات اينگونه از مسائل مىتوان از برهان لمّى استفاده كرد، چراكه ثبوت محمولات آنها براى موضوعاتشان علتى بيرون از خودشان دارد. و همان علت مىتواند واسطه در اثبات آنها قرار گيرد. مثلا براى اثبات اينكه جهان هستى بر بهترين نظام و استوارترين شكل ممكن آفريده شده است، به علم ذاتى خداوند به نظام احسن استدلال مىشود. و در اين استدلال حدّ وسط، علت براى نتيجه است؛ و لذا اين برهان، برهان لمّى خواهد بود.
مقدمه دوم نيز قابل مناقشه است، زيرا همانگونه كه از كلام شيخ الرئيس در كتاب برهان شفا( ر. ك: برهان شفا، فصل هفتم از مقاله اولى). استفاده مىشود، در برهان لمّى عليّت خارجى حدّ اوسط براى نتيجه لزومى ندارد؛ بلكه اگر حدّ اوسط تنها برحسب تحليلهاى ذهنى علّت براى نتيجه باشد، برهان ما همچنان برهان لمى خواهد بود؛ مانند آنكه بگوييم:« ماهيت ممكن است. و هر ممكنى نياز به علت دارد. پس ماهيت نياز به علت دارد.» پر واضح است كه امكان تنها در تحليل عقلى علّت نياز ماهيت به علت است، نه در خارج؛ اما با اين همه قياس فوق يك قياس برهانى است. اينگونه از قياسهاى برهانى در فلسفه فراوان به كار مىرود.
[10] ( 1). بنابر آنچه از كلمات حضرت علامه رحمه اللّه در موارد مختلف بهدست مىآيد برهان انّى بر سه قسم است:
1- برهانى كه در آن از معلول به علت سير مىشود، مانند: اين فلز منبسط شده است، هر فلزى كه منبسط شود، گرم شده است. اين فلز گرم شده است.
2- برهان انّى كه در آن از يك معلول شىء به معلول ديگر همان شىء منتقل مىشويم. در اين موارد در واقع ابتدا از معلول به علت، و آنگاه از علت به معلول ديگر آن سير مىشود. پس در اين قسم نيز درواقع از معلول به علت منتقل مىشويم.
3- برهان انّى كه در آن از يكى از ملازمات عامه به ملازم ديگر آن منتقل مىشويم. مقصود از ملازمات عامه، لوازم وجود است كه مساوى با وجود مىباشند. ميان لوازم عامه وجود رابطه علّى و معلولى خارجى و عينى برقرار نيست، چنانكه آنها معلول شىء ثالث نيز نيستند.( ر. ك: تعليقه حضرت علامه رحمه اللّه بر اسفار، ج 6، ص 28) البته در تحليلهاى مفهومى، هريك از آنها لازم وجود و معلول آن مىباشند؛ و لذا ملازم با يكديگرند، و برخى از آنها واسطه در اثبات برخى ديگر قرار مىگيرد؛ چنانچه در بحث جعل، اصالت وجود واسطه در اثبات مجعول بودن وجود واقع مىشود.
به اعتقاد حضرت علامه رحمه اللّه از ميان اقسام سهگانه برهان انّى، تنها قسم سوم آن مفيد يقين است، اما دو قسم نخست آن مفيد يقين نيست؛ زيرا در هر دو از معلول به علت سير مىشود، و ايشان سير از معلول به علت را يقينآور نمىداند. شاهد اين مدعا آنكه ايشان در تعليقه بر« اسفار»، قياس مفيد يقين را در دو قسم منحصر مىكند: يكى برهان لمّى، و ديگرى برهان انّى كه در آن از برخى از لوازم عامه به برخى ديگر سير مىشود.( ر. ك: تعليقه بر اسفار، ج 3، ص 396)بلكه در رساله برهان بر اين مطلب تصريح دارند.( ر. ك: رسائل سبعه، رسالة البرهان، ص 38) همچنين در كتاب نهاية الحكمة كلام ايشان خواهد آمد كه:« انّ البحث عن المطلوب انما يفيد العلم به بالسلوك اليه عن طريق سببه، ان كان ذا سبب، او من طريق الملازمات العامة، ان كان ممّا لا سبب له. و امّا السلوك الى العلة من طريق المعلول فلا يفيد علما البته».( نهاية الحكمة، مرحله دوازدهم، فصل سيزدهم)
ايشان دو دليل بر اينكه سير از معلول به علت مفيد يقين نيست، اقامه كردهاند.
دليل نخست:« اگر علم تعلق بگيرد به وجود چيزى كه معلول علتى است، بايد پيش از آن، علم داشته باشيم به وجود علت آن چيز؛ چراكه در غير اين صورت، عدم آن علت جايز خواهد بود؛ و اين مساوق است با جواز عدم معلول؛ درحالىكه بنابر فرض، به وجود معلول علم داريم. اين خلاف فرض است.»( تعليقه بر اسفار، ج 3، ص 396)
آنچه آورديم، ترجمه عبارت حضرت علامه در تعليقه بر اسفار است، و نظير اين بيان را در رساله برهان نيز آوردهاند.( ر. ك: رسائل سبعه، رساله برهان، ص 38)
به نظر مىرسد در اين بيان ميان مقام ثبوت و اثبات خلط شده است، زيرا تقدم علت بر معلول مربوط به مقام ثبوت و وجود خارجى است، اما نسبت به مقام اثبات و علم، لازم نيست كه علّت تقدم بر معلول داشته باشد؛ بلكه علم به معلول مىتواند علت براى علم به علت باشد، و بر آن مقدم شود.
دليل دوم: ايشان در مرحله يازدهم تحت عنوان:« فصل فى انّ العلم بذى السبب لا يحصل الا من طريق العلم بسببه و ما يتصل بذلك السبب» دليل ديگرى براى مدعاى خويش آوردهاند، كه در همانجا بيان خواهد شد.
[11] ( 1). ملازمات عامه همان لوازم وجود است كه مساوى با وجودند و در وجود خارجى يكى علت ديگرى نيست، همانگونه كه در وجود خارجى معلول شىء سوم نيز نمىباشند.( ر. ك: تعليقه بر اسفار، ج 6، ص 27).
آرى در تحليلهاى مفهومى هريك از آنها لازم وجود و معلول آن است. بنابراين، لوازم عامه برحسب اين تحليلها معلول يك امر سوم هستند، و از اين جهت متلازم با يكديگرند. و مىتوان با تمسك به برخى از آنها، برخى ديگر را اثبات نمود، همانگونه كه با تمسك به اصالت وجود ثابت مىشود كه جعل به وجود تعلق مىگيرد.( مستفاد از بيانات استاد جوادى آملى دام ظله).
[12] طباطبايى، محمد حسين، ترجمه و شرح نهاية الحكمة، 3جلد، موسسه بوستان كتاب (مركز چاپ و نشر دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم) - قم، چاپ: دوم، 1387.